اطلاعات مشاغل پردرآمد اطلاعات مشاغل پردرآمد
طرح های توجیهی اقتصادی
مخصوص علاقمندان به کارآفرینی
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 7 تیر 1389 ساعت 06:07
+ چند؟


تا وسطای سریال لاست رو دیده. اما حالا که تابستون شده و بچه‌هاش خونه‌ان نمی‌تونه ادامه‌اش رو ببینه. یعنی نمی‌خواد. دلش نمی‌خواد بچه‌ها هم همراهش این سریال رو ببینن. می‌گه شاید از خیلی از فیلمها و سریالهای دیگه سالمتر باشه. اما دلم نمی‌خواد بچه ها توی این سن یه چیزایی رو ببینن.


خودم رو که می‌ذارم جاش بهش حق می‌دم. مادره و نگران بچه‌هاش. نگران اینکه فکر بچه‌ها به چیزایی مشغول بشه که نباید بشه.


اما خودم رو که می‌ذارم جای بچه‌ها می‌بینم دلیلی نداره به خاطر چندتا صـحنه، مامانم نذاره این سریالی رو که بعضی از بچه‌ها توی مدرسه دیدن و کلی با آب و تاب ازش تعریف می‌کنن، ببینم.


دلم می خواد بدونم شما اگه مادر یا پدر باشین، از چه سنی اجازه می‌دین بچه‌ها با بعضی از مسائل توی روابط زن و مرد آشنا بشن. از چه سنی اجازه می‌دین فیلم‌هایی ببینن که ممکنه چندتا صحنه‌ی مـ ـاچ و بوسـ ـه و ... هم توش داشته باشه. فکر می‌کنین تا چه سنی باید این جور مسائل از بچه‌ها پنهان بمونه و اصلا تا چه سنی می‌شه این مسائل رو پنهان نگه داشت؟ این سن در مورد دختــر و پسـر فرق می‌کنه؟ اینکه اینجا ایرانه تا چه حد باید توی این تصمیم گیری اثر داشته باشه؟


خلاصه اینکه به نظرتون یه سریالی مث لاست +چندِ؟



پ.ن: این پست رو جمع بندی نمی کنم چون فکر می کنم تک تک نظرات مفید و کاربردین و هر کدوم توی یه شرایطی به کار میان. توصیه می کنم کامنتها رو بخونین...



نویسنده : مستانه موضوع : شاید، روزی، کودکی...


یکشنبه 6 تیر 1389 ساعت 07:16
اگه یه روز بری سفر...


لباسهاش رو هل می‌دم توی کوله‌پشتی و بهش می‌گم: "یادته اون دفعه که از سفر برگشتی اون قدر دلتنگ شده بودی که قول دادی دیگه هیچ وقت بدون من نری سفر؟"


بلیط رو توی دستش تکون می‌ده: "آره راست می‌گی... ببخش، اشتباه کردم..."


کتابهاش رو کنار کوله جا می‌دم: "حالا هم که دیر نشده. برو بلیط رو پس بده و بگو یه نفر دیگه رو جای تو بفرستن."


یه نگاهی به بلیط می‌کنه و می‌خنده و می‌گه: "نه بابا، اشتباه کردم که اون قول رو بهت دادم!"


زیپ کوله‌پشتی رو می‌بندم و برمی‌گردم سر درسم.


  


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


شنبه 5 تیر 1389 ساعت 18:57
من عاشق چشمت شدم...


وقتی گریبان عدم، با دست خلقت می‌درید

وقتی ابد چشم تو را ، پیش از ازل می‌آفرید

وقتی زمین ناز تو را ، در آسمانها می‌کشید
وقتی عطش طعم تو را، با اشکهایم می‌چشید

من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی‌دانم ازین دیوانگی و عاقلی

یکدم شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود   
آندم که چشمانت مرا ، از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو؛ نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی‌دانم ازین دیوانگی و عاقلی ‌

 


روزت مبارک مرد دوست داشتنی زندگی من...


نویسنده : مستانه موضوع : برای تو...


پنجشنبه 3 تیر 1389 ساعت 10:53
روسری سبز


پریروزا داشتم با مترو برمی‌گشتم و یه خانومه داشت توی مترو روسری می‌فروخت. خودشون بهش می‌گفتن روسری ترکمنی. بزرگ بود و رنگی و نازک و برای من که اون روز با روسری مشکی حسابی گرمم شده بود واقعا تحریک کننده بود.

یه نگاهی بهشون انداختم بیشترشون تو مایه‌های آبی و قهوه‌ای بودن که زیاد دوستشون نداشتم ولی اون وسط یهو یه دونه سبزش بهم چشمک زد خوش رنگ و آب بود و با کمال میل دو تومن دادم و خریدمش. همون موقع فکر کردم یه دونه هم برای مامانم بگیرم. ولی بعد پشیمون شدم چون مامان توی این یه ماه اخیر دو سه تا روسری هدیه گرفته بود.


دیروز با همون روسری رفتم خونه‌ مامان. ولی از در که رفتم تو مامانم به جای اینکه من رو ببینه روسریم و دید! کلی ازش خوشش اومده بود اونقدر که فکر کنم اگه یه دونه از همینا براش می‌خریدم بیشتر از ادکلنی که ده برابر پولش رو دادم خوشحالش می‌کرد. البته لازم به ذکره که مهترین دلیلی که باعث شده بود مامان از این روسری خوشش بیاد رنگش بود و کاربردهایی که یه روسری با این رنگ می‌تونست براش داشته باشه !

 

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


چهارشنبه 2 تیر 1389 ساعت 08:19
ایده‌آل


لباسهای سفید رو می‌ریزم توی ماشین لباسشویی و روشنش می‌کنم و بعد میام سروقت جمع و جور کردن خونه. اول این کامپیوترهایی که ردیف شدن توی اتاق که متین تعمیرشون کنه، هل می‌دم توی کمد و بعد هم بقیه خرت و پرتها رو جمع می‌کنم. یه جارو و یه گردگیری، تازه خونه رو یک کمی شبیه می‌کنه به خونه دوتا آدم بزرگ که بچه‌ای توی دست و بالشون نیست.


خونه که سر و سامون می‌گیره آماده می‌شم و می‌رم تا پاساژ هروی. هیچ ایده‌ای ندارم اما انقدر می‌گردم تا یه چیزی برای بابا پیدا کنم که امروز روز تولدشه و شنبه هم که روز پدر و یه چیزی هم برای مامان که هنوز کادوی روز مادر بهش ندادم.


بالاخره بعد از دو دور بالا و پایین رفتن از پله‌ها، با دست پر از پاساژ میام بیرون و می‌رم از بقالی یه پاکت آرد می‌خرم و با تاکسی میام خونه.


بعد اینکه حسابی زیر باد کولر خنک شدم، وبلاگ سیندخت رو باز می‌کنم و دونه دونه مواد پیراشکی رو آماده می‌کنم. سه چهار ساعتی طول می‌کشه تا پیراشکی ها آماده شن ولی واقعا خوش طعم و خوشمزه‌ان!


پیراشکی‌ها رو می‌ذارم توی ظرف در بسته. یه زنگ می‌زنم که مطمئن شم مامان خونه است و بعد همراه کادوها و پیراشکی ها راه میفتم به سمت خونه مامان...



   


بخشی از آرزوهای یک مستانه‌ی کارمند که امتحان هم داره!!!

  

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


<< 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 >>