شبهای برره ! شبهای برره !
سریال شبهای برره
۹۰ قسمت کامل با کیفیت عالی
هر فیلم فقط 140 تومان
مجموعه 95 فیلم 2009 با کیفیت عالی
به همراه زیر نویس فارسی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 12 بهمن 1388 ساعت 09:36
انصاف


تاکسی خطی نبود و مجبور شدم سوار یه ماشین شخصی بشم. دو نفر دیگه هم همراه من سوار شدن و راننده زیر لب گفت اون یه نفر رو هم خدا می‌رسونه و راه افتاد. چند قدم جلوتر یه خانوم دست نگه داشت و سوار شد.


سر پیچ اول، یه نفر پیاده شد. پونصدی داد و سیصدتومن پس گرفت و بدون هیچ عکس‌‌‌العملی راهش رو کشید و رفت. یه کمی جلوتر نفر دوم هم پیاده شد. اونم یه پونصدی داد. ولی وقتی راننده بهش سیصد تومن برگردوند، صد تومنش رو به راننده پس داد و گفت کرایه  این مسیر سیصد تومنه. راننده نگاهش کرد. گفت می‌دونم. ولی بی‌انصافیه. خدا رو خوش نمیاد برای این یه تیکه راه سیصد تومن بگیرم.


سر پیچ دوم دو نفر دیگه سوار شدن و بعد خانمه پیاده شد و ...


خلاصه به جز من که پای ثابت ماشینش بودم و تا ایستگاه آخر باهاش رفتم سه دور ماشینش پر و خالی شد و از همه‌ی مسافرها هم دویست تومن گرفت.


جالبیش اینجاست که این مسیر معمولاً خیلی خلوته و تاکسی اگه همون ایستگاه اول پر شد، پر شده وگرنه دیگه پر نمی‌شه.


نکته‌اش هم اینجاست که تاکسی‌های خطی توی این مسیر حداکثر 1200 تومن به جیب می‌زنن. ولی من پول کرایه‌هایی که این راننده گرفت رو شمردم. شد 2000 تومن!


این‌جوریه که خدا به یکی برکت می‌ده...

 

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


دوشنبه 12 بهمن 1388 ساعت 09:36
مرد واقعی


"مردها گاهی ناخودآگاه عمیقا درک می‌کنند که زنها بیشتر با یک دروغگو احساس راحتی می کنند تا یک مرد واقعی."


سام      


نویسنده : مستانه موضوع : مردها گاهی...


شنبه 10 بهمن 1388 ساعت 10:11
نوستالژی


مامان می‌رفت سرکار و خاله راضیه می‌رفت مدرسه. مامان‌بزرگ دست من رو می‌گرفت و با هم می‌رفتیم تا سر خیابون. اونجا دوتا بلیط می‌دادیم و سوار اتوبوس می‌شدیم.



باید تا پنج می شمردم. ایستگاه شیشم پیاده می‌شدیم و چند قدم جلوتر سوار یه اتوبوس دیگه می‌شدیم. اتوبوس دو طبقه بود و من عاشق این بودم که برم طبقه بالا و کنار پنجره بنشینم و از اون بالا آدمها و ماشینها رو نگاه کنم.



جلوی فروشگاه فردوسی از اتوبوس پیاده می‌شدیم. تنها جایی که یادمه پله‌برقی داشت. مامان‌بزرگ دستم رو می‌گرفت و از پله‌ها می‌رفتیم بالا.



مامان‌بزرگ اول من رو می‌برد جلوی اسباب‌بازی فروشی. گاهی یکی دو تا کتاب و گاهی یه عروسک برام می‌خرید و بعد از پله‌ها میومد پایین و خریدهای خودش رو می‌کرد.



کارش که تموم می‌شد از فروشگاه می‌رفتیم بیرون و اون طرف خیابون وایمیسادیم تا اتوبوس بیاد. مامان‌بزرگ با اینکه کلی بار دستش بود به خاطر من از پله‌ها میومد بالا و طبقه دوم رو برای نشستن انتخاب می‌کرد.


من عاشق مامان‌بزرگ بودم/ هستم... خدا برامون نگهش داره...


نویسنده : مستانه موضوع : برگی از دفتر خاطرات ...


جمعه 9 بهمن 1388 ساعت 22:54
...


همیشه عاشقت بودم... امشب بیشتر از همیشه...



نویسنده : مستانه موضوع : برای تو...


پنجشنبه 8 بهمن 1388 ساعت 09:14
جوگیر


چندتا دوست نسبتا پولدار دارم که به محض اینکه ازدواج کردن یه خونه صد و پنجاه - دویست متری توی بهترین مناطق تهران گرفتن و ساکن شدن.


خوب راستش آدمه دیگه! وقتی می‌رفتم خونه‌هاشون و برمی‌گشتم خونه خودمون، به نظرم میومد چقدر خونه‌ی ما کوچیکه. انقدر کوچیکه که حتی نمی‌تونم همین هف-هشتا دوستم رو با همسراشون دعوت کنم.


ولی خوب این خونه رو اونقدر دوست داشتم که حاضر نبودم به این آسونیا ازش دل بکنم. برای همین هی با خودم برنامه‌ریزی می‌کردم که تا وقتی بچه‌دار نشدیم همین جا بسمونه. بعدش یه جای بزرگتر می‌گیریم.

چند وقتیه که داریم دنبال یه خونه چهل پنجاه متری می‌گردیم برای اینکه یه سرمایه‌گذاری کوچیکی کرده باشیم و راه افتادیم از این بنگاه به اون بنگاه و از این خونه به اون خونه. راستش هرشب که خسته و کوفته برمی‌گردیم خونه و درخونه‌مون رو باز می‌کنیم تازه می‌فهمم توی چه بهشتی داریم زندگی می‌کنیم. بعضی خونه‌هایی که می‌بینیم اونقدر کوچیکن و تاریک و دلگیر که آدم توش افسرده می‌شه.


دیشب انقدر تو خونه‌مون راه رفتم و قربون صدقه در و دیوار و پنجره‌ها و البته ایوون خوشگلش رفتم که متین گفت همین الان زنگ می‌زنم به صاحبخونه و می‌گم ما تا آخر عمرمون از اینجا بلند نمی‌شیم.


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


<< 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 >>