جدیدترین فیلمهای 2010 جدیدترین فیلمهای 2010
فیلم های اکشن,رزمی,تخیلی,ترسناک
هرفیلم 190 تومان+هدیه
صد فیلم برتر شاهکار سینما
شاهکار های سینما از هنرمندان بزرگ
آلن دولن ، مارلون براندو ،‌ آنتونی کوئین
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 19 تیر 1389 ساعت 08:38
هرچه می خواهد دل تنگت بپرس!


ق.ن: ابتدا از تمامی آشنایان عزیز از جمله آقای رئیس و خواهرم سوفیا درخواست می‌شود این پست را نخوانند.




و اما می‌رسیم به بازی جذاب و خطرناک زنجبیل عزیز.


بازی از این قراره که شما توی کامنت‌های این پست می‌تونین هر سوال خصوصی و نیمه خصوصی و ... که دارین از من بپرسین و من هم قول می‌دم که صادقانه بهتون جواب بدم. فقط اگر سوال یه جوری بود که واقعا اینجا قابل جواب دادن نبود، خصوصی بهتون جواب می‌دم.


بی‌صبرانه و هیجان‌زده و با ترس‌ولرز منتظر سوال‌هاتونم...


هرکسی هم که داوطلبه این بازی رو ادامه بده بگه تا من رسما دعوتش کنم...

غریبه آشنا و گیتی عزیز از طرف من این بازی رو ادامه بدین...




پ.ن: آشنایان عزیز پست رو خوندین و به اینجا رسیدین؟ لااقل دیگه کامنتهاش رو نخونین!

 

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


پنجشنبه 17 تیر 1389 ساعت 13:24
آقای رئیس عزیز!


آدرس جیمیلی رو که فقط برای وبلاگم ازش استفاده می‌کنم دادم به facebook که از لیست contactهام کسایی رو که توی فیس بوک هستند نشونم بده. یه لیست بلند بالا برام آورد و همین جور که داشتم یواش یواش عکسها رو نگاه می‌کردم و میومدم پایین یهو چشمم خورد به یه عکس آشنا و البته یه اسم آشنا.  باورم نشد اما هرچی بیشتر بررسی کردم مطمئن‌تر شدم. خودشون بودن، آقای رئیس عزیز...


واقعا نفهمیدم اسم ایشون قاطی contactهای اون ایمیل چی کار می‌کنه. چون وقتی اسمی وارد اون لیست می‌شه که یا من بهش ایمیل زده باشم، یا ایشون به من ایمیل زده باشه یا توی گودر ادشون کرده باشم یا ایشون من رو اد کرده باشن. که مطمئنم موارد یک و دو و سه رخ نداده و بنابراین مورد چهارم رخ داده. و از اونجایی که من توی گودرم وبلاگ خودم رو شیر می کنم این  می تونه معنیش این باشه که ایشون توی یه برهه از زمان وبلاگ من رو خونده باشن یا هنوز هم بخونن!


با ترس و لرز رفتم نوشته‌های وبلاگم رو زیر و رو کردم که خوشبختانه چیز بدی پیدا نکردم و دلیلش هم اینه که ما جز خوبی از ایشون چیزی ندیدیم.


فقط یه جاهایی از بی‌پولی ناله کرده بودم که امیدوارم توی افزایش حقوقمون موثر باشه و البته اگه یه لطفی هم بکنن و توی شرکت یه پارکینگ به ماشین ما اختصاص بدن واقعا ممنونشون می‌شیم.


دیگه عرضی نیست جز آرزوی سلامتی برای شما و خانواده محترمتون و آرزوی سربلندی و موفقیت روز افزون برای شرکت و ملالی نیست جز این دو روز تعطیلی و دوری از شرکت!!!

 

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


چهارشنبه 16 تیر 1389 ساعت 21:47
طعم خنک زندگی


لپ‌تاپم روی دوشمه و باید یه خیابون طولانی یکطرفه رو برخلاف جهت ماشینها بیام. تا وسطای خیابون به زور خودم رو می‌کشونم اما گرما و خستگی داره دیوونه‌م می‌کنه. 


به آدم‌هایی که از روبه‌رو میان حسودیم می‌شه چون هروقت بخوان می‌تونن برن توی خیابون و جلوی یه ماشین رو بگیرن و سوارش بشن.  

به آدمهایی که یه کیف سبک نسبتا خالی رو دوششونه حسودیم می‌شه.

به آقایونی که یه تیشرت خنک پوشیدن حسودیم می‌شه.


خلاصه حس می‌کنم عالم و آدم از من خوشبخت‌ترن و فقط منم که انقدر بیچاره‌ام.


با این فکرها می‌رسم به یک چهارم آخر. اما جدا دیگه نمی‌تونم ادامه بدم. یه ماشین داد می‌زنه دربست و من یه نگاهی به کیف پول خالیم می‌ندازم و به آدمهایی که بیشتر از هف-هش تومن توی کیفشون دارن حسودی می‌کنم.


یه جا دیگه کم میارم. کیفم رو می‌ذارم زمین و همون‌جا وایمیستم و اشک‌هامم کم و بیش جاری می‌شه و چشمم جایی رو نمی‌بینه.


به خیال خودم دارم استراحت می‌کنم که صدای بوق بلند یه ماشین و صدای کشیده شدن چرخ‌هاش روی آسفالت و چندتا فحش بعدش بهم می‌فهمونه اینجایی که وایسادم، وسط یه کوچه است که اتفاقا ماشین هم از توش رد می شه.


از ترس کیفم رو برمی‌دارم و بدوبدو از صحنه فرار می‌کنم و یه نفس تا سرکوچه می‌دوم.


توی میدون از بقالی یه بستنی می‌خرم و ولو می‌شم روی پله‌ی کنار بقالی و با لذت بستنیم رو لیس می‌زنم، دیگه به هیچ‌کس حسودیم نمی‌شه. چون هیچ‌کس نمی‌تونه طعم زنده بودنی رو که این بستنی به من می‌ده، بچشه.

        

 


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


چهارشنبه 16 تیر 1389 ساعت 08:11
نمک یا فلفل؟ مسئله این است!


من به همکارم قول دادم ساعت ۸ صبح سرکار باشم که یه کاری رو با هم تموم ‌کنیم.

متین ساعت ۸ صبح باید توی یه جلسه مهم ارائه داشته باشه.


هر دومون ساعت ۵ بیدار می‌شیم نماز می‌خونیم و می‌خوابیم.


من ساعت می‌ذارم که ۶ و نیم بیدار شم اما ۶ و ربع بیدار می‌شم.

متین ساعت می‌ذاره که یه ربع به هفت بیدار شه اما ۷ بیدار می‌شه.


من دوش می‌گیرم و آماده می‌شم و ساعت یه ربع به ۷ از خونه می‌زنم بیرون.

متین ساعت ۷ تازه می‌ره دوش بگیره و نمی‌دونم کی از خونه می‌زنه بیرون.


من یه ربع به ۸ می‌رسم شرکت. همکارم هنوز نیومده.

متین ۸ و ربع می‌رسه به جلسه. جلسه تازه شروع شده.



راستش هرچی من عجولم متین خونسرده و این یکی از تنها موضوعاتیه که گاه‌گاهی باعث اختلاف و دعوا بینمون می‌شه.

توی همه‌ی خونه‌ها مردا باید هرجا می‌خوان برن یه عالمه منتظر خانمه بشن و هی صداش کنن: "خانوم دیر شد!‌ خانوم چی کار می‌کنی! خانوم بیا دیگه!" اما توی خونه‌ی ما این وظیفه خطیر روی دوش منه و منم که هر چند دقیقه یه بار باید داد بزنم: "متیـــــــن! متیـــــــــــــــن!! متیــــــــــــــــــــــــن!!!"


هرچی هم که توی کفشهاش نمک می‌ریزم اثر نمی‌کنه.


شاید اندفعه مجبور شم  فلفل رو امتحان کنم!

     

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


سه شنبه 15 تیر 1389 ساعت 09:18
شب مَرِّگی


‌دیشب حدود دوازده با متین رفتیم دوچرخه سواری. زودتر از این نمی‌تونیم بریم چون هم هوا به اندازه کافی خنک نشده و هم کوچه به اندازه کافی خلوت نشده.


دوچرخه سواری توی کوچه مون دو مرحله داره. یکی مرحله اول که بالا رفتن از یه سربالاییه که خیلی سخته و کلی انرژی می‌گیره و مرحله دوم پایین اومدن از این سربالاییه که حالا دیگه شده سرازیری. این مرحله واقعا لذت بخشه.  پا رو از روی رکاب برمی داری و با سرعت زیاد میای پایین. باد خنک می خوره به صورتت و همه‌ی خستگی بالا رفتن از تنت بیرون میاد. اصلا این پایین اومدنه انقدر لذت بخشه که به خاطرش موقع بالا رفتن تلاش می کنی بیشتر و بیشتر بری بالا. 


موقعی که برگشتیم خونه انقدر سطح انرژیمون بالا رفته بود که خوابمون نمی برد و مجبور شدیم بشینیم پای Desperate housewives که اونم انقدر هیجان انگیز بود که بدتر خواب از سرمون پرید (اون قسمتی بود که ایدی مرد!)  


دیگه بعدش به زور کتاب و مجله چشمهامون رو انقدر خسته کردیم تا خوابمون برد...




پ.ن۱: دیدین اختاپوس این بار پیش بینی کرده که آلمان می بازه؟


پ.ن۲: قاب عکس


پ.ن۳:‌ تا حالا چند بار قول دادم که کامنتام رو جواب بدم اما هربار سهل انگاری کردم. این بار دیگه قول مردونه می‌دم!


پ.ن۴: راستش گفتم انتقادپذیر نیستم ولی نقدها رو که توی بعضی وبلاگها می‌خوندم دلم می‌خواست منم نقد بشم. کسی رو دعوت نمی کنم. ولی دوست دارم هرکی دلش خواست توی کامنتها نقدم کنه. بیشتر هم بدیهام رو بگین. می خوام تلاش کنم بهتر بشم.


پ.ن۵: دوستون دارم.




بعدا نوشت: ‌ظاهرا خبر پیش بینی آقای اختاپوس جعلی بوده و ایشون هنوز پیش بینی نکردن و بنابراین هنوز آلمان قهرمان جام جهانیه

  

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


<< 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>