طرح های توجیهی اقتصادی طرح های توجیهی اقتصادی
مشاغل پردرآمد
در تابستان شروع کنید
طرح های توجیهی اقتصادی
مشاغل پردرآمد
همین حالا شروع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 7 تیر 1389 ساعت 17:52
‌کجا برم که عطر تو بپیچه توی لحظه‌هام؟؟؟


آدمیزاده. یه تحملی داره. هرکس رفته یه تیکه از دلت رو با خودش برده. اما تحمل کردی. به روی خودت نیاوردی. حتی موقع خدافظی اشکهات رو قورت دادی و با لبخند بوسیدیش و باهاش خداحافظی کردی و براش آرزوی موفقیت کردی...


اما رفتن فاطمه دیگه از تحمل من خارجه. فاطمه بیشتر از یه تیکه از دلم رو به خودش اختصاص داده. خیلی بیشتر...


اگه فاطمه بره دیگه این شهر رو دوست ندارم. دیگه دلم نمی‌خواد اینجا بمونم ولی دلمم نمی‌خواد از اینجا برم. برم تا ته مونده دلم هم تیکه تیکه بشه؟ اصلا کجا برم؟ کدوم شهر، کدوم کشور برم که بیشتر از یه تیکه از دلم اونجا باشه؟ 


چقدر ما نسل تنهایی هستیم... سهم همه‌مون از این زندگی تنهاییه و جدایی ...تنهایی و جدایی...تنهایی و جدایی...


  

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


یکشنبه 6 تیر 1389 ساعت 07:16
اگه یه روز بری سفر...


لباسهاش رو هل می‌دم توی کوله‌پشتی و بهش می‌گم: "یادته اون دفعه که از سفر برگشتی اون قدر دلتنگ شده بودی که قول دادی دیگه هیچ وقت بدون من نری سفر؟"


بلیط رو توی دستش تکون می‌ده: "آره راست می‌گی... ببخش، اشتباه کردم..."


کتابهاش رو کنار کوله جا می‌دم: "حالا هم که دیر نشده. برو بلیط رو پس بده و بگو یه نفر دیگه رو جای تو بفرستن."


یه نگاهی به بلیط می‌کنه و می‌خنده و می‌گه: "نه بابا، اشتباه کردم که اون قول رو بهت دادم!"


زیپ کوله‌پشتی رو می‌بندم و برمی‌گردم سر درسم.


  


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


پنجشنبه 3 تیر 1389 ساعت 10:53
روسری سبز


پریروزا داشتم با مترو برمی‌گشتم و یه خانومه داشت توی مترو روسری می‌فروخت. خودشون بهش می‌گفتن روسری ترکمنی. بزرگ بود و رنگی و نازک و برای من که اون روز با روسری مشکی حسابی گرمم شده بود واقعا تحریک کننده بود.

یه نگاهی بهشون انداختم بیشترشون تو مایه‌های آبی و قهوه‌ای بودن که زیاد دوستشون نداشتم ولی اون وسط یهو یه دونه سبزش بهم چشمک زد خوش رنگ و آب بود و با کمال میل دو تومن دادم و خریدمش. همون موقع فکر کردم یه دونه هم برای مامانم بگیرم. ولی بعد پشیمون شدم چون مامان توی این یه ماه اخیر دو سه تا روسری هدیه گرفته بود.


دیروز با همون روسری رفتم خونه‌ مامان. ولی از در که رفتم تو مامانم به جای اینکه من رو ببینه روسریم و دید! کلی ازش خوشش اومده بود اونقدر که فکر کنم اگه یه دونه از همینا براش می‌خریدم بیشتر از ادکلنی که ده برابر پولش رو دادم خوشحالش می‌کرد. البته لازم به ذکره که مهترین دلیلی که باعث شده بود مامان از این روسری خوشش بیاد رنگش بود و کاربردهایی که یه روسری با این رنگ می‌تونست براش داشته باشه !

 

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


چهارشنبه 2 تیر 1389 ساعت 08:19
ایده‌آل


لباسهای سفید رو می‌ریزم توی ماشین لباسشویی و روشنش می‌کنم و بعد میام سروقت جمع و جور کردن خونه. اول این کامپیوترهایی که ردیف شدن توی اتاق که متین تعمیرشون کنه، هل می‌دم توی کمد و بعد هم بقیه خرت و پرتها رو جمع می‌کنم. یه جارو و یه گردگیری، تازه خونه رو یک کمی شبیه می‌کنه به خونه دوتا آدم بزرگ که بچه‌ای توی دست و بالشون نیست.


خونه که سر و سامون می‌گیره آماده می‌شم و می‌رم تا پاساژ هروی. هیچ ایده‌ای ندارم اما انقدر می‌گردم تا یه چیزی برای بابا پیدا کنم که امروز روز تولدشه و شنبه هم که روز پدر و یه چیزی هم برای مامان که هنوز کادوی روز مادر بهش ندادم.


بالاخره بعد از دو دور بالا و پایین رفتن از پله‌ها، با دست پر از پاساژ میام بیرون و می‌رم از بقالی یه پاکت آرد می‌خرم و با تاکسی میام خونه.


بعد اینکه حسابی زیر باد کولر خنک شدم، وبلاگ سیندخت رو باز می‌کنم و دونه دونه مواد پیراشکی رو آماده می‌کنم. سه چهار ساعتی طول می‌کشه تا پیراشکی ها آماده شن ولی واقعا خوش طعم و خوشمزه‌ان!


پیراشکی‌ها رو می‌ذارم توی ظرف در بسته. یه زنگ می‌زنم که مطمئن شم مامان خونه است و بعد همراه کادوها و پیراشکی ها راه میفتم به سمت خونه مامان...



   


بخشی از آرزوهای یک مستانه‌ی کارمند که امتحان هم داره!!!

  

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


سه شنبه 1 تیر 1389 ساعت 09:48
ذهن پیچیده


این چندوقتی که به خاطر شکل کارم معمولا یه جای ثابت نبودم و هر روز با آدمهای جدیدی در ارتباط بودم به این نتیجه رسیدم که آدمها دو مدل  فکر می‌کنن. بعضی از آدمها ساختار ذهنیشون یه جوریه که پیچیده فکر می‌کنن. یعنی وقتی با یه مسئله روبه‌رو می‌شن اصلا به راه حلهای ساده فکر نمی‌کنن و راه‌حلهای ساده رو نمی‌بینن و از همون اول می‌رن سراغ راه‌حلهای پیچیده. ولی بعضی آدمها برعکس، اول راه های ساده به ذهنشون می‌رسه و راه‌های ساده رو امتحان می‌کنن، بعد اگه نشد می‌رن سراغ روشهای پیچیده‌تر.


و البته من از دسته دومم. یعنی واقعا بعضی وقتها شگفت زده می‌شم که این آدمها چه راه‌های پیچیده‌ای به ذهنشون می‌رسه. اونم وقتی این همه راه ساده‌تر وجود داره. 


فقط یه سوالی برام وجود داره. اونم این که آدمهایی که پیچیده فکر می‌کنن خودشون می‌دونن پیچیده فکر می کنن یا اونا هم فکر می‌کنن ساده‌ترین راه‌حل رو انتخاب کردن؟
 

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


<< 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>