پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
هواپیمای مدل بسازید !
آموزش ساخت هواپیمای مدل
به زبان فارسی - گلایدر و رادیوکنترل
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 25 بهمن 1386 ساعت 18:58
کودکی ابدی

 

عزیز من!

از اینکه می‌بینی با این همه مسئله‌ی برای سخت و جانگزا اندیشیدن، هنوز و باز، همچون کودکان سیر غشغشه می‌زنم، بالا می‌پرم و ماشینهای کوکی را کف اتاق می‌سرانم، با بادکنک بادالویی که در گوشه‌یی افتاده بازی می‌کنم و به دنبال حرکتهای ساده‌لوحانه و ولگردانه‌اش، ولگردانه و ساده‌لوحانه می‌روم تا باز آن را از خویش برانم و ناگهان به سرم می‌زند که بالا رفتن از دیوار صاف صاف را تجربه کنم‌، گرچه هزار بار تجربه کرده‌ام، و با سرک کشیدنهای پیوسته و عیارانه به آشپزخانه، دَلگی‌های دائمی‌ام را نشان می‌دهم، و نمک را هم قدری نمک می‌زنم تا شورتر شود و خوشمزه‌تر، مرا سرزنش مکن و مگو که ای پنجاه ساله مرد!

پس وقار پنجاه سالگی‌ات کو؟

نه ...

همیشه گفته‌ام و باز می‌گویم، عزیزمن، کودکی‌ها را به هیچ دلیل و بهانه، رها مکن، که ورشکست ابدی خواهی شد ...

آه که در کودکی چه بیخیالی بیمه‌کننده‌یی هست و چه نترسیدنی از فردا...

بانوی من!

مگر چه عیب دارد که انسان، حتی در هشتاد سالگی هم الک دولک بازی کند، و گرگم به هوا، و قایم باشک، و اَکَردوکِر، و تاق یا جفت، و نان بیار کباب ببر و اتل متل...

جداً مگر چه عیب دارد؟ مگر چه خطا هست در اینکه برای چیدن یک دانه تمشک رسیده که لابه‌لای شاخه‌های به هم تنیده جا خوش کرده است، آن همه تیغ را تحمل کنیم؟

مگر کجای قانون به هم می‌خورد، اگر من و تو، و جمع بزرگی از یاران و همسایگانمان در یک روز زرد پاییزی، صدها بادبادک رنگین را به آسمان بفرستیم و کودکانه به رقص‌های خالی از گناهِ آنها نگاه کنیم؟

بادبادک‌ها، هرگز ندیده‌ام که ذره‌ای از شخسصت ادمها را به خاطره بیندازند.

باور کن!

اما شاید، طرفداران وقار خیال می‌کنند که بادبادک بازی ما، صلح جهانی را به مخاطره خواهد انداخت، و تعادل اقتصاد جهانی را، و عدل و انصاف و مساوات جهانی را ... بله؟

بانوی من!

برای آنکه لحظه‌هایی سرشار از خلوص و احساس و عاطفه داشته باشی باید که چیزهایی را از کودکی با خودت آورده باشی و گهگاه، کاملاً سبکسرانه و بازیگوشانه رفتار کرده باشی.

انسانی که یادهای تلخ و شیرینی را از کودکی، در قلب و روح خود نگه ندارد و نداند که در برخی لحظه‌ها واقعاً باید کودکانه به زندگی نگاه کن، شقی و بی‌رحم خواهد شد...

حبیب من! هر گز از کودکی خویش آنقدر فاصله مگیر که صدای فر یادهای شادمانه‌اش را نشنوی یا صدای گریه‌های مملو از گرسنگی و تشنگی‌اش را...

اینک دستهای مهربانت را به من بسپار تا به یاد آنها بیاورم که چگونه باید زلف عروسکها را نوازش کرد...

 

منبع: نادر ابراهیمی- چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم

نویسنده : متین موضوع : از دیگران ...


سه شنبه 2 بهمن 1386 ساعت 13:42
مستانه و لذتِ خوردن

امروز می خوام فقط چند خط در مورد «لذتِ خوردن» در مستانه صحبت کنم.

مستانه اصولاً چاق نیست، اما خوردن یکی از رکنهای اساسی توی زندگیشه ! یادمه آخرین بار بیستم آذرماه بود که برای وزن‌کشی(!) رفتیم و تقریباً هر دومون تصمیم گرفتیم هفشده کیلویی وزن کم کنیم. تا قبل از اون روز ما برای اینکه بیشتر حس با هم بودن داشته باشیم، علاوه بر صبحانه مفصلی که در منزل همراه با کانون خانواده میل می‌کردیم، صبحانه مفصلی نیز در محلٍ شرکت، در کانون گرم دو نفره عشقولانه میل می کردیم.

که حداقل حاوی یک پاکت شیرقهوه یا شیرکاکائو بزرگ به همراه مقادیر متنابهی انواع کیکهای آشناو دیگر مخلفات بود. بعد از اون هم انواع تنقلات میان وعده نظیر پسته، آجیل، پاستیل، کرانچی، لواشک و ... میهمان بزم عاشقانه ما توی شرکت بودن!!!

بعد وزن‌کشی فکر کردیم راههای بهتری هم برای درک با هم بودن وجود داره! بنابراین صبحانه دوم و تنقلات میان وعده رو حذف کردیم.

 

یه روز من دیدم مستانه یه چیزی رو یواشکی از کیفش بیرون میاره و کاملا استتار شده می‌خوره! به روی خودم نیاوردم و صبر کردم. چند دقیقه بعد از مستانه چیزی خواستم که مجبور بود در کیفش رو باز کنه و اون چیز رو به من بده. دیدم سراپای وجودش رو اضطراب فراگرفت! دستاش به وضوح می‌لرزید. تمام تلاشش رو کرد که من چیزی که توی کیفش داره رو نبینم. اما اونقدر تابلو عمل کرد که من دیگه نتونستم به روی خودم نیارم! دیدم یه بسته پاستیل بزرگ توی کیفشه و یواشکی می خوره... یواشکی...!

بازم چیزی نگفتم و با آرامش و خنده و شوخی قضیه رو فیصله دادم.

 

کلاس بسکتبالش که شروع شد، دیگه توجیه داشت! انرژیها رو جذب می کرد برای کلاس و اونجا می سوزوندشون!

تقریباً هر روز، حدود ساعت 10-11 اگه مستانه خودش چیزی برای خوردن همراهش نباشه، صداش تو گوشم طنین انداز میشه که متین! خوردنی نداری؟! منم که چاره ای برام نمی مونه جز اینکه توی این برف و سرما کت، کلاه کنم و هر چه سریعتر خودم رو به فروشگاه شرکت برسونم! خدا این فروشگاه با خوردنیهای متنوع رو از ما نگیره که من بدبخت می شم!

 

از علایقش هم براتون بگم شاید براتون جالب باشه. تا چند وقت پیش غذای مورد علاقه اش ماهی بود. در حد پرستش، ماهی دوست داشت  هر بار که با هم رستورانی، هتلی جایی می رفتیم، حتماً باید ماهی اونجا رو تست می کرد. اما جدیداً حس تنوع پسندیش رو به فزونی گذاشته و دوس داره غذاهای جدید رو تجربه کنه. هر فست فود، رستوران یا سلف سرویس جدیدی که می ریم باید یه غذای جدید تست بشه. اردک آبی، شعبات مختلف بوف، سوپراستار، استاربرگر،فیلا استار، پر، هفت آسمان، سون برگر، بوفالو، الو برگر، آندو، و بسیاری از اینجور جاهای دیگه که اسمشون یادم نیست، هنوز حضور پُرلطف و خواهش مستانه رو به یاد دارند...

البته میلک شیک (فقط طعمهای قهوه و نسکافه) ، آیس پک (فقط طعمهای فهوه، نسکافه و شکلات)  و جدیداً هات چاکلت نوشیدنیهایی هستند که هرگز از مستانه جدا نمیشن.

اصلاً بذارید نتیجه مادی بیرون رفتن دیروز رو براتون بگم. بعد از کلی گشت و گذار توی پاساژهای آنچنانی، تو مسیر برگشت چی دستمون بود؟ 8 بسته هات چاکلت، 2 بسته چی پلت، یه بسته Ritter sport...! یه دونه تخم مرغ شانسی

جالبه بدونین امروز هم غذای من چلوکباب برگ بود، ولی نمی دونم چرا نیم ساعت پیش سر میز ناهار حس کردم دارم کلم پلو می‌خورم‌!!!

راستی کسی نمی دونه چرا دیگه جیم جیم تولید نمیشه؟؟؟ این مستانه منو....

 

                                       

 

بیشتر از چند خط شد، ببخشید. مطمئن باشید تا همینجا هم خیلی چیزا از قلم افتادن!

"لذت خوردن" در مستانه هیچ وقت در چند سطر نمی‌گنجشک!

...

راستی بعدها سعی می کنم در مورد غذاهایی که مستانه دوست داره توی خونه با لذت فراوان بخوره  چند سطری بنویسم!

 

نویسنده : متین


شنبه 22 دی 1386 ساعت 00:12
... و بالاخره برف بازی

این پست از خونه متین ارسال میشه
همون طور که بهتون قول داده بودم امروز آویزون شدم به متین و خودم رو انداختم خونشون
البته نه به صرف ناهار و عصرونه، بلکه به صرف شام و  و صبحونه که مطمئناً لطف بیشتری داره.

 

از صبح دوباره گیر دادم به متین که دلم بیرون می‌خواد. تازه بازم درس عبرت نگرفته بودم و همون جای قبلی و سرسره بازی و ...
البته توجیهم این بود که امروز دیگه نه از برف خبری هست و نه از باد.
اما خوب متین که نمی‌تونه سر موقع جایی باشه، اونقدر دیر اومد که باز هم برف بود و هم باد.

*‌*‌*

مستانه خانوم بعد نوشتن چند سطر بالا از ادامه کار صرفنظر کرده و کار رو به من سپردند!

بعله... طبق اظهارات خودشون ایشون بالاخره امروز هم به هر ترفندی شده، تونستن آویزون خونه ما بشن!
امروز هم جای همه دوستان خالی، با پیشنهاد مستانه جون رفتیم سمت همون جهنم سردی که اوصافش رفت!
البته من وقتی از خونه خودمون راه افتادم و رفتم به سمت خونه مستانه اینا، گفتم ای ول... الان میرم خونه گرم و نرم می شینم و استراحت و کلی حال و حول گرم. بعد که خانوم خانوما با مریم خانوم (خواهر خانوم گرامی) اومدند پایین و سوار شدند و فرمودند مقصد کجاست، بنده نه راه پیش داشتم نه راه پس
خلاصه...
بعد از گذر از کلی پیچ و خم به وعدگاه رسیدیم. اینبار از اون باد وحشی خبری نبود، اما سردتر از دفعه قبل بود و شلوغ!

آدمای زیادی اومده بودند و ثابت شد که مستانه جون واقعاً یه تخته‌ش کم نیست!
آدمای برف ندیده، با کلی وسایل و تجهیزات پیشرفته از جمله تکه‌های ایرانیت، تیوپ، پلاستیک و حتی سینی و  امکانات رفاهی مثل چوب، گازوییل و فلاکس چای اومده بودن از تفریحات سالم بهره ببرن!
پیست(!!)هایی ساخته بودند تووووووپ! هر کس با هر وسیله‌ای که در دسترس بود، اسکی می‌کرد و حالش رو  می‌برد.

مستانه جون واسه من یه پلاستیک با آرم ایرانسل تهیه دیده بود، خودش هم به وسیله‌ای مشابه مجهز شده بود، مریم خانوم هم که سینی به زیر با سرعتی غریب اسکی می‌فرمودند. هیجان خاصی حکمفرما بود و لذتی عمیق از برف و یخبندان و بی حسی اندام و ...

تا حد مرگ که یخ زدیم و خندیدیم و لذت بردیم و تصادف کردیم و چپ کردیم بالاخره راضی شدیم که برگردیم.
اینبار خودم ماشین آورده بودم و هیچ نگران ایاب و ذهاب نبودیم! اما همین ماشین برگشتنه مکافات شد و توی برف گیر کرد و آخر سر هم با لگدی که مستانه بهش زد، از توی برف بیرون اومد و خداوند یک بار دیگه زندگی ما رو از خطر حتمی نجات داد.


در برگشت هم تونستم مامان و بابای مستانه رو اغفال کنم و مستانه رو قاپ بزنم، بیارم خونه خودمون که از هر جهت امن تره .

نویسنده : متین موضوع : زندگی جاریست...


دوشنبه 17 دی 1386 ساعت 00:40
روزای برفی با تو ...!

امروز صبح مستانه توی شرکت بهونه بیرون رفتن کرده بود. هرچی من می‌گفتم آخه خانوم من! توی این سرما و برف و بوران کجا بریم؟ می‌گفت نه. من دلم بیرون می‌خواد. پیشنهاد دادم بریم پارک خاطره. جایی که کلی خاطره‌ی غم و شادی توش ساختیم.  گفت نه. بریم شهر کتاب. در ضمن هرچی بیشتر هم برف بیاد بیشتر دوستت دارم و اگه برف نیاد....! گفتم باشه. هر چی شما بگی. بعد گفت نه. شهرکتاب رو همیشه میشه رفت. توی این برف، من یه جایی رو می‌شناسم می‌تونیم بریم سرسره بازی توی برف! همین‌طوری خیره خیره توی چشماش نگاه کردم و پرسیدم دیزین؟ توچال؟ پارک آبی؟ سرزمین عجایب!؟ بام تهران؟  گفت نه! هیچ‌کدوم! یه جایی که تا حالا نرفتیم(!) یه جایی بعد بلندترین برجای تهران رو کوهپایه‌های البرز! گفتم مطمئنی میشه توش سرسره بازی کرد؟ گفت آره!

خلاصه حدودای ساعت 2:30 بعدازظهر، بعد از این که کارای شرکت رو راس و ریس کردم و امور رتق و فتق شد، راه افتادیم. البته قبل رفتن یه کدورت مختصر راجع به طوطیا خانوم ایجاد شد که شکرخدا برطرف شد. از شرکت که داشتیم می‌اومدیم بیرون، برف ریز شدیدی باریدن گرفته بود و مستقیم توی صورتت می‌زد. طوری که نمی‌شد مستقیم رو به رو رو نگاه کرد و ناچار بودی سر در گریبان ببری!

 خلاصه یکی دو تا ماشین عوض کردیم تا رسیدیم. ماشین آخر رو که پیاده شدیم، هنوز چند قدمی مونده بود که از دنیای مدرن فاصله بگیریم که یه هو آسمون ترکید! یه لحظه خودم رو توی یکی از این فیلمای صعود از کوه توی برف و بوران دیدم. باد سرد و شدیدی می‌وزید و برف ریز و وحشی  رو به سر و صورتت می‌کوبید. باد اونقدر شدید بود که هر لحظه حس می‌کردی الانه که تو رو از روی زمین بکنه و پرواز بده. زمین... چه زمینی؟ زمینی که طوری یخ زده بود که اصلاً نمی‌تونستی بهش اعتماد کنی که بتونی قدم از قدم برداری. نه راه پس بود و نه راه پیش. هیچ تکیه گاه جسمانی‌ای(!!) نبود...

 مستانه که شدیداً ترسیده بود جیغ‌های بنفش می‌کشید و هر دومون به خاطر شوک عصبی‌ای که بهمون وارد شده بود، دیوانه‌وار می‌خندیدیم. صدای جیغ و خنده و هوهوی باد و ضربه‌های برف توی سر و صورتمون توی اون نقطه خلوت که جنبنده‌ای جز من و مستانه وجود نداشت، سمفونی وحشتناکی رو ترتیب داده بود. یه لیز خوردن ساده توی اون کوران وحشی می‌تونست، آخرین لغزشت تو این دنیا و نقطه پایان تقدیرت باشه!

 با هر زحمتی که بود، دست مستانه رو گرفتم و با خودم می‌کشیدم تا به یه نقطه امن برسیم. اما نهایتاً به چیزی بیشتر از یه وانت سواری که تو مسیر این تونل باد پارک شده بود، نرسیدیم. چندبار به مستانه اصرار کردم که سعی کنه پشت وانت بشینه و پناه بگیره که فهمیدم ترس توانش رو بریده و نمی‌تونه. دستی که کیفم رو گرفته بود رو کاملاً مرده حس می‌کردم. اما خوشحال بودم که دستای مستانه‌ی هنوز زنده‌س. چون دستکشی  که یکی از کادوهای شب یلداش بود، دستاش رو تا حدودی گرم می‌کرد.

 مستانه همچنان جیغ می‌زد و من سعی می‌کردم مواظبش باشم. اوضاع خیلی خطرناکی بود. سیلی باد وحشی صورت مستانه‌ی من رو سرخ کرده بود و دیدن چهره‌ش طاقتم رو طاق می‌کرد. از جایی که ایستاده بودیم، حدود 200 متر با آخرین برجی که بعد از اون این تونل وحشت شروع شده بود فاصله بود.

مرگ رو به چشم می‌دیدم که یه مرد از دور بهمون نزدیک می‌شد. نزدیکای ما که رسید گفت: وسایلتون رو به بدین من! گفتم شاید موقع تقسیم ارثیه‌هامونه و چاره‌ای نیست. کیف دستیم رو بهش دادم. به مستانه هم گفت خانوم شما هم کیفتون رو بدین تا راحت بتونین خودتون رو به برج برسونین. تازه فهمیدم ایشون از انحصار وراثت نیومدند و قصد کمک دارن! مستانه که کیفش رو نداد؛ منم از اون آقا تشکر کردم و گفتم نه ممنون... ما نمی‌خوایم بیایم داخل برج. ایشون هم کیف من رو بهم برگردوند و راهش رو کشید و رفت!

خلاصه با هر مکافاتی که بود، از کمترین فرصتهایی که طی اون از شدت باد واسه یه لحظه کم می‌شد استفاده می‌کردیم و کوتاه کوتاه قدم بر می‌داشتیم تا بالاخره به پشت برج رسیدیم و پناه گرفتیم...

هیچ وقت سرما رو اینطوری تا اعماق جونم حس نکرده بودم. اما توی اون شرایط فقط نگرانه مستانه بودم که نکنه خدای نکرده، زبونم لال بلایی سرش بیاد و یا خدای نکرده مریض بشه.

کم کم از جاده پایین  اومدیم و یه ماشین سوار شدیم و از مرگ فاصله گرفتیم!

سرسره بازی که....!

هنوز هم پیشنهادهای بهتری وجود داشت. شهر کتاب و  ماکت متین که قلبش از قفسه سینه‌اش بیرون زده و مستانه می‌تونه لمسش کنه و ...

اینطوری بود که یه خاطره‌ی برفی (شاید برفی‌ترین خاطره من و مستانه) شکل گرفت و با همه اضطرابهاش یاد شیرینش همیشه با ما همراه می‌مونه.

 

 

نویسنده : متین موضوع : زندگی جاریست...


یکشنبه 16 دی 1386 ساعت 09:54
همیشه دلیل ساده ای وجود دارد!

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می‌سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت.


این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می‌دانستند. کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می‌میرد.

به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...


دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دو شاخه برق دستگاه حفظ حیات (Life support system) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!

نویسنده : متین موضوع : از دیگران ...


<< 1 2 3 4 5 6 >>