طرح های توجیهی اقتصادی طرح های توجیهی اقتصادی
مشاغل پردرآمد
همین حالا شروع کنید
عینک ۳ بعدی
لذت دیدن فیلمها و عکسهای ۳ بعدی را با عینکهای آناگلیف تجربه کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 24 اردیبهشت 1387 ساعت 15:56
حکم

 

مستانه خیلی دوست داشت بدونه اگه دست از پا خطا کنه چی می‌شه. اون از سر به سر گذاشتن لذت می‌بره. شنیدم گفته می‌شه سر به سر هر کسی گذاشت . اصلاً هم مهم نیست طرف کی باشه... یه ضرب المثلی هست، شنیدین؟

بازی بازی با دم شیر هم بازی؟؟؟

نمــــــک می‌ریزی تو چایـــــی من؟؟!

می‌خوای ببینی چی میشه؟؟؟؟


«بدین وسیله اعلام می‌گردد که مستانه به جرم دست از پا خطا کردن به یک هفته کار اجباری در منزل شامل: رنگ زدن کابینتها، شستن دیوارها، پاک کردن شیشه‌ها و تمیز کردن سرامیک‌ها محکوم می‌شود. ضمنا تا 6 ماه آینده نیز از دَدَر دودور و خصوصاً نفقه خبری نیست.

تبصره ۱- این حکم از عصر دیروز اجرایی شده و هیچ‌گونه تخفیف یا تعلیقی در کار نیست.

تبصره ۲- روز ۲۲ تیر یک استثناء است و هیچ روز دیگری ۲۲ تیر نیست. »

 


بیگاری

 

نمک می‌ریزی تو چایی من؟؟؟ نمـــــــک؟؟؟ تو چایی؟؟؟؟؟؟؟ تو چایی متـــــــین؟؟؟؟؟؟

 

نویسنده : متین موضوع : زندگی جاریست...


چهارشنبه 18 اردیبهشت 1387 ساعت 08:32
کناره‌ی راه عشق!

 

عطف به پست راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست... دوستانِ همیشه همراه بادبادک از سرِ پند و دلسوزی و خیرخواهی و لطفِ همیشگی‌ای که به مستانه‌ی عزیزِ من دارند، نکاتی را از قبیل کامنت زیر گوشزد کردند:

 

«مستانه جان شاید من اشتباه میکنم اما به نظرم میاد هرچقدر هم خانواده ات در این مورد اشتباه کنند و یا خانواده ی متین واقعا در محبتشون خالص باشن اشتباهه که تو نظر منفی خانواده ات رو نسبت به اونها به متین و خانواده اش منتقل کنی... متین اینجا رو میخونه نه؟ به هرحال این باعث میشه که از همین شروع کار دیدش نسبت به خانواده ی شما موضع گیرانه باشه.... اونها رو حساب دلسوزیشون به تو که دخترشونی توصیه هایی میکنن که ممکنه درست نباشه و تو هم میتونی ااز این گوش بگیری و از اون یکی در کنی... اما در موردش با متین و یا خانوادش صحبت کردن کار رو سخت تر میکنه... ببخشید که فضولی کردم.... فکر کردم شاید مثل یک خواهر نظرمو بگم کمکت کنه... شاید هر [هم] اشتباه میکنم»

 

مستانه‌ی جان هم در پاسخ فرمودن که خانواده‌ی متین -و البته مستانه!- هیچ گاه این‌ورا گذرشون نمی‌افته! می‌مونه متین، که متین هم ضمنِ تائید فرمایشات مستانه، در ادامه نظر خودش رو به شرح زیر خدمتتان عارض می‌شود:

 

در بیشتر وصلتهای ایرانی خانواده‌ی عروس بیشتر از خانواده‌ی داماد نگران وضعیت آینده‌ی دخترشون هستند. یه نگرانی‌ِ طبیعی. مخصوصاً اگه وصلت از نوع فامیلی نباشه و یا کلاً درجه بالایی از شناخت بین طرفین وجود نداشته باشه. البته خانواده‌ی عروس تمام تلاششون رو برای ایجاد شناخت آقای داماد و خانواده‌ش به کار می‌گیرند. تحقیقات گسترده‌ای رو از خانواده، محل کار، محل زندگی، همکاران، دوستان، اطرافیان و ... طرف مورد نظر انجام می‌دن و وقتی به درجه مطلوبی از اطمینان رسیدند،‌به وصلت راضی می‌شن. اما همچنان نگرانن. مبادا پاره‌ی تنشون به اون آرامشی که اونا توقع دارند، نرسه. مبادا پشت ظاهر متین این متین و خونواده‌ی متینش(!) متانتِ باطنی وجود نداشته باشه...!!! مبادا عادی شدن و زیاد شدن روابط مستانه با خانواده متین به ایجاد تنشِ معمول در روابطِ زیاد منجر بشه و ...

 

من کاملاً به خانواده‌ی محترم مستانه حق می‌دم و براشون احترام خاصی قائلم. اونا حق دارن در هر لحظه نگران آینده‌ی دسته‌گلشون باشن. تمام تلاشم رو هم به کار می‌برم تا نگذارم ناخودآگاهم بر من مسلط بشه و باعث بشه این نوع برخوردهاشون با مستانه -و گاهاً با من- خللی در احترامی که پیش من دارن، ایجاد کنه.

 

همیشه سعی می‌کنم به جنبه‌ی مثبت قضیه فکر کنم. خودم رو جای اونها بگذارم و تلاش کنم رفتارشون رو توجیه کنم. به نظر من در روابط انسانی این روش، بهترین روش ایجاد سازگاری با رفتارِ طرف مقابله. شما هم امتحان کنید. سعی کنید با شناختی که از طرفتون به دست آوردین، کاملاً با اون طرف «جایگزین» بشین. بعد تلاش کنید -با توجه به شناختی که طرف مقابل از خود واقعی شما داره- عکس العمل طرفتون رو بازسازی کنید. سعی کنید تمام جوانب رو هم درنظر بگیرید. مثلاً شرایط خانوادگی، نگرش شخصیتی، میزان تاثیرپذیری از اطرافیان و... همه و همه رو توی ذهنتون مجسم کنید. نتیجه خوبی می‌گیرین. وقتی رفتار طرف مقابل براتون توجیه شد، مطمئن باشید هیچ تغییری در میزان احترامی که برای طرفتون قائل هستید پیدا نمیشه.

 

به هرحال حس کردم ممکنه از دید عزیزان این مسئله در آینده به عنوان «کناره‌ای بر راه عشقِ» ما تبدیل بشه. امیدوارم تونسته باشم با ذکر موارد فوق تاکید کنم که:

 

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست...

نویسنده : متین موضوع : زندگی جاریست...


جمعه 6 اردیبهشت 1387 ساعت 04:22
مستانه‌ی همیشه‌ی این روزها

...مستانه‌ی خوب من، این روزها عاشق‌ترین مستانه‌ی دیده شده در طی سالهای اخیره.
...مستانه‌ی عاشق من، این روزها قلبش با سرعت ۱۲۰طپش در دقیقه می‌زنه (شما چطور؟!!؟)
...مستانه‌ی پرطپش من، این روزها شادترین روزهای عاشقیش رو پشت سر می‌ذاره.
...مستانه‌ی شاد من، این روزها دلپذیرترین نگاه‌ها رو توی چشماش میشه پیدا کرد.
...مستانه‌ی دلپذیر من، این روزها پایه‌ترین مستانه‌ایه که میشه تصور کرد.
...مستانه‌ی پایه‌ی من، این روزها مهربون‌ترین مستانه‌ایه که روی زمین متولد شده.
...مستانه‌ی مهربون من، این روزها روز به روز زیباتر از روز قبل به نظر می‌رسد.
...مستانه‌ی زیبای من، این روزها غیرقابل‌ تصورتر از اونیه که بشه تو یه پست توصیفش کرد.

 

مستانه‌ی من، همیشه همین‌طوره. غیرقابل توصیف...

 

این اشتباه منه که فکر می‌کنم مستانه این روزها این‌طوره. مستانه همیشه همین‌طوره. غیرقابل توصیف...

 

 واسه من دعا کنید که همیشه بتونم قدرش رو بدونم و سر تعظیم در مقابلش فرود بیارم... غیرقابل توصیف...

نویسنده : متین موضوع : زندگی جاریست...


جمعه 24 اسفند 1386 ساعت 11:35
بازی ترانه‌ها (نسخه‌ی اصلاح شده!)

 

مستانه راست می‌گه. نمی‌دونم وقتی تو اون دنیای قبلی که ازش اومدیم این دنیای فعلی، داشتن "حس و ذوقِ موسیقایی" و "لذت از موسیقی" رو تقسیم می‌کردن، مستانه کجا بود و دنبال چی می‌گشت! باور کنید خیلی تلاش کردم کمکش کنم بفهمه چطوری میشه از یه ریتمِ قشنگ لذت برد، به اعماق نوستالژی فرو رفت، یا تا اوج لذت و فرح پرواز کرد، اما نشد... نمیشه!

مستانه جداً راست می‌گه و من همین‌جا از همه‌ی دست‌اندرکاران و دوست‌داران موسیقی و کلاْ جامعه‌ی هنری عذرخواهی می‌کنم. شما به احساسات مستانه نسبت به موسیقی با دیده‌ی اغماض بنگرید و عوضش منو بنگرید!

راستش -مستانه هم خوب می‌دونه- هیچی مثِ یه ریتم و شعر و آهنگ خوب نمی‌تونه منو سرِحال بیاره. من سواد موسیقی ندارم، اما برخی ریتمها و اصوات واقعاً با سلولهای مغزم بازی می‌کنن و منو متحول می‌‌کنن.

جالبه بدونین اصلاً هم در مورد موسیقی گوش کردن تعصب ندارم. از پاپ و راک و جز و بلوز و ترنس گرفته تا سنتی و محلی و تلفیقی و آیینی... با همه حال می‌کنم. البته باید اعتراف کنم با موسیقی کلاسیک و رپ و هیپ هاپ، میونه‌ی خوبی ندارم. گوشم موسیقیِ خوب رو از بد تشخیص میده. فکر می‌کنم و اعتقاد دارم توی هر سبکی آدمای حرفه‌ایِ بزرگی وجود دارند که هنر موسیقی رو توی اون زمینه متعالی کردن. از اونجایی که هنر به طور مستقیم با فطرت آدمها سر و کار داره، میشه به صورت متنوعی با موسیقی به تعالی رسید و لذتش رو درک کرد.

بذارید رو راست بگم. به نظر من نمیشه به سادگی از کنار تحریرهای صدای اساتیدی مثل شجریان (پدر و پسر) و ناظری و سراج و سیاوش قمیشی؛ گیتار الکتریکِ جو ساتریانی؛ ویولونِ بیژن مرتضوی؛ تارِ استاد لطفی؛ گیتارِ اریک کلاپتن؛ سه‌تارِ ذوالفنون؛ وسعت صدایِ ابی؛ صداقتِ جیمز بلانت و مسعود فردمنش؛ پیانوی جواد معروفی؛ گرمای صدای فرهاد مهراد و فریدون فروغی و هایده و شکیلا؛ هنر تنظیمِ استیو مک کرام و اروین خاچیکیان و شهرام آذر؛ نوستالژیِ ایرج بسطامی و بنان؛ هنر آهنگسازیِ سیاوش قمیشی و محسن نامجو و حسن شماعی زاده -دهه ۵۰ و ۶۰ - و کریس دی برگ و جرج مایکل و استینگ و واروژان و پینک فلوید و علیزاده و کامکارها و دیوید گیلمور و ونجلیس و یانی و کوروش و کاوه یغمایی و احمد پژمان و اوانسنز ... عبور کرد و بی‌تفاوت بود.

 

انتخاب بهترینها سخته. مخصوصاً اگه بخوای خودت رو به یه تعداد (مثلاً هفت ترانه) محدود کنی. اما تلاش می‌کنم:

۱-  تقریباً تمام ساخته‌های سیاوش قمیشی اعم از جدید و قدیم.

۲- "شب وصل"، "زمستان"، "یاد ایام" و بسیاری دیگر از آثار استاد شجریان

۳- "در انتظار معجزه" از لئونارد کوهن

۴- "پژواکها" اثر پینک فلوید

۵-  آلبوم "فالن" از اوانسنز

۶- آهنگ "صدایارون" از ستار

۷- آهنگ "بوی عیدی" از فرهاد مهراد

 

اووووووووه! چه کار سختی بود! البته نوعِ سختی در مورد من و مستانه یه مقدار با هم فرق می‌کنه دیگه...!

در مورد آهنگهای بد منو معذور کنید! اونا هم زیادن. سعی می‌کنم بهشون فکر نکنم. واقعاً ارزش فکر کردن و نام بردن ندارن...

 

نویسنده : متین موضوع : زندگی جاریست...


یکشنبه 28 بهمن 1386 ساعت 08:15
بیست و شش بهمن، فوق العاده!

 

همه روزای خدا روزای خاصی‌ان. واسه هر روزی میشه هزار دلیل آورد که به این هزار دلیل امروز روز خاصیه؛ اما بیست و ششم بهمن، واسه خاص بودن، هزار و یک دلیل داره. و همین یک دلیله که اونو توی تقویم زندگی من و مستانه، فراموش نشدنی و موندگار کرده.

سال 1384 اتفاق افتاد. اسمش رو گذاشتم کودکی ابدی؛ چون هم کودکی بود و هم ابدی. یکی از قوانینی که من و مستانه برای زندگی مشترکمون وضع کردیم، این بود که هیچ وقت از کودکی‌هامون دور نشیم. بدون شک خالصانه‌ترین نوع پاکی و صداقت رو خداوند به بچه‌ها -تا وقتی بچه‌ها از کودکی‌شون جدا نشدند- عطا کرده. این اسم از این جهت هم وجه تسمیه داشت.

امسال سومین سالی بود که بیست و ششم بهمن از راه می‌رسید و دوباره یاد بارون و معجزه تازه می‌شد. از قبل توی ذهنم برنامه‌ریزی کرده بودم که جشن امسال رو توی همون نقطه‌ای برگزار کنیم که –شاید- سرنخ زندگی مشترک من و مستانه با اونجا گره خورده بود. جایی که مستانه روشنی‌های حیات و زیبایی رنگ‌ها رو بهم نشون داده بود و به باورم آورده بود... "خانه‌ی زاگرس"

واسه همین پنج‌شنبه به مستانه خبر دادم که واسه جمعه ساعت 8 صبح آماده باشه که بریم خانه‌ی زاگرس. صبح جمعه با ماشین از خونه زدم بیرون و هنوز مسافت زیادی از خونه دور نشده بودم که مستانه بهم زنگ زد. حدس زدم -طبق معمول- می‌خواد بدونه که راه افتادم یا نه و کجا هستم و ... اما نه. مستانه سوالی ازم پرسید که شستم خبردار شد که بازم مستانه یه پیشنهاد ویژه داره!
-"شناسنامه‌هامون همراهته...؟"
همراهم نبود، اما برگشتن و برداشتنشون خیلی سخت نبود!
پرسیدم:
- مگه می‌تونی تا شب بیرون باشی؟
- آره، تقریباً...
- کجا ان‌شاءالله؟
- یه جای دنج وسط جنگل!
بسته‌ی پیشنهادی مستانه فوق‌العاده بود. جنگل هم واسه ما یه نماد بود. نماد سبزی از یک شروع... نیازی به فکر کردن نبود. برگشتم و شناسنامه‌ها رو برداشتم و رفتم سراغ مستانه. این هتل رویایی درست وسط یه جنگل در چند کیلومتری تهران واقع شده و بارها و بارها با مستانه از کنارش عبور کرده بودیم. فراموشش نکرده بودم اما شرایط ویژه‌ای رو می‌طلبید! مشکل شناسنامه‌هامون باید حل می‌شد که به لطف خدا حل شد. و دیگه اینکه مستانه باید می‌تونست وقتش رو تنظیم کنه. همه چیز اوکی شده بود و با گذر از مسیر زیبا و دل‌انگیز و پر پیچ و خم جاده‌ی جنگل با ماشین پرواز(!) کردیم و رفتیم و رسیدیم. تجربه‌های قبلی بهمون یاد داده بود که وقتی نزدیکیهای شهر خودت هستی، هتل رفتن از نظر اداره اماکن مشکل داره! واسه همین یه سناریوی ساده چیدیم که بر طبق اون مسافر جلوه می‌کردیم! پذیرش هتل مشکلی ایجاد نکرد و با قرار شبی 47500 تومن یه اتاق سنگی مبله فوق‌العاده زیبا با نمایی استثنایی از جنگل و شهر با امکانات کامل در اختیارمون گذاشت. همه چیز واسه شروع سومین سال کودکی ابدیمون عالی بود. صبحانه و ناهار مفصلی میل کردیم و یه جشن تمام عیار گرفتیم. بارش برف جشنمون رو مثل دلامون سپیدپوش کرده بود. موسیقی ملایمی در محوطه باز هتل پخش می‌شد که  ما رو وادار به قدم زدن توی هوای دلچسب برفی می‌کرد. کلی عکس به یادگار گرفتیم و کلی خاطره‌ی به یادموندنی ساختیم. خیلی زودتر از اونی که فکرش رو می‌کردیم هوا داشت تاریک می‌شد و به هرحال مستانه باید از کوه (!) به خونه‌شون بر می‌گشت. ادامه جشن رو به فردا موکول کردیم و به خونه‌هامون برگشتیم! در برگشت به خونه خودمون یادم افتاد که مستانه شدیداً هوس بادکنک بازی کرده بود. رفتم و چندتا بادکنک رنگارنگ و چند تا هدیه ناقابل براش خریدم.

شنبه رو هم از شرکت مرخصی گرفتیم و رفتیم هتل. باور کنید یا نه، مستانه از دیدن بادکنک‌ها تو پوست خودش نمی‌گنجید! بادشون کردیم و کلی توی اتاق باهاشون بازی کردیم. بعد هم چند ساعتی توی آغوش هم حرف زدیم و درددل کردیم و برنامه‌های بعدی زندگیمون رو با هم مرور کردیم و...

تیک تیک ساعت بهمون خبر می‌داد که جشنهای دو روزه سالگرد آغازمون داره به پایان می‌رسه. دل کندن از اون همه هیجان و زیبایی و طراوت سخت بود اما زندگی من و مستانه رو به بی‌نهایت عشق ادامه داشت. ساعت 2 بود که هتل رو تحویل دادیم. برنامه‌ریزی کرده بودیم که ناهار رو بیرون بخوریم، اما ذهن من کاملاً توی فضا سیر می‌کرد و هیچ پیشنهادی واسه رستوران مطلوب نداشتم. این جور موقع‌ها همیشه مطمئنم مستانه توی صندوقچه ذهنش، کلیدی داره برای درای همیشه بسته!

رستوران سارا با سالادبار معروفش خیلی وقت بود که ما رو ندیده بود! پیشنهاد مستانه بود. مثل همیشه جذاب و استثنائی. رفتیم اونجا و به درخواست مستانه سفارش دو عدد بوفه کامل دادیم و مستانه جلوی چشم من همه چیزای زیر رو خورد:
- دو عدد همبرگر
- مقداری لازانیا
- چند تکه پیتزای مخلوط
- چند تکه پیتزای کالباس
- مرغ سوخاری
- بال سوخاری
- سیب زمینی سرخ شده
- قارچ سرخ شده
- سالاد فصل (کاهو)
- سالاد ماکارونی
- جوانه گندم
- ذرت آب پز
- کنسرو نخود فرنگی
- لبو
- پوره سیب زمینی
- سالاد زیتون
- دست آخر هم مقداری ژله!
(در هر دادگاهی حاضرم شهادت بدم که مستانه همه‌ی اینا رو خورد.)
البته منم کما بیش همین چیزا رو خوردم ولی این که دلیل نمیشه! تازه خوب یادمه که موقع تناول با اشتهای فراوان از من پرسید بزرگترین لذت مادی برات چیه؟ من نگاهش کردم و واقعاً چیزی که بخوام به عنوان تاپ‌ترین چیز نام ببرم یادم نیومد. پرسیدم تو چی؟ سوال مسخره‌ای بود...

بعد از صرف ناهار هم برای این‌که چک کنیم تا چه حد می‌تونیم امیدوار باشیم که 145 روز دیگه (22 تیر87) می‌تونیم یه خونه مناسب داشته باشیم، به چندتا آژانس مسکن سر زدیم و فهمیدیم که خیلی می‌تونیم امیدوار باشیم! 

نویسنده : متین موضوع : زندگی جاریست...


<< 1 2 3 4 5 6 >>