دیشب که باز از من برای خوشبختی بینظیرم اعتراف گرفتی، یاد دختران و پسران و مردان و زنانی افتادم که خوشبخت نیستند. با معیارهای خودشان خوشبخت نیستند و با معیارهای من و تو نیز خوشبخت نیستند.
آنها که آغوش گرم طلب میکنند و ندارند...
آنها که نان گرم و سرپناه امن طلب میکنند و ندارند...
آنها که تنها و دردمند هستند و سنگ صبور برای دل پردردشان طلب میکنند و ندارند...
آنها که به احساس شادی نیازمندند و دلیلی برای شادی ندارند...
آنها که برای خوشبخت بودن به خدا نیاز دارند و خدایی ندارند...
آنها که خدا دارند ولی خدایشان توان خوشبخت کردنشان را ندارد...
بیا خدایی نکنیم و فراموش کنیم که دلیل خوشبخت نشدن و نبودنشان خودشان بودهاند و خودشان سرنوشتشان را این گونه رقم زده اند.
من واقعاً خوشبختم و خدا را شاکرم و به خاطرِ این خوشبختی بینظیر به تو مدیونم؛
اما راستش همین که به یاد میآورم در دنیایی زندگی میکنم که در آن عدهای خوشبختند و عدهای نیستند، لذتی که باید از خوشبختیم ببرم را نمیبرم...







