طرح های توجیهی اقتصادی طرح های توجیهی اقتصادی
مشاغل پردرآمد
در تابستان شروع کنید
طرح های توجیهی اقتصادی
مشاغل پردرآمد
مخصوص علاقمندان به کارآفرینی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 19 مهر 1388 ساعت 11:31
خوشبختی


دیشب که باز از من برای خوشبختی بی‌نظیرم اعتراف گرفتی، یاد دختران و پسران و مردان و زنانی افتادم که خوشبخت نیستند. با معیارهای خودشان خوشبخت نیستند و با معیارهای من و تو نیز خوشبخت نیستند.


آنها که آغوش گرم طلب می‌کنند و ندارند...

آنها که نان گرم و سرپناه امن طلب می‌کنند و ندارند...

آنها که تنها و دردمند هستند و سنگ صبور برای دل پردردشان طلب می‌کنند و ندارند...

آنها که به احساس شادی نیازمندند و دلیلی برای شادی ندارند...

آنها که برای خوشبخت بودن به خدا نیاز دارند و خدایی ندارند...

آنها که خدا دارند ولی خدایشان توان خوشبخت کردنشان را ندارد...


بیا خدایی نکنیم و فراموش کنیم که دلیل خوشبخت نشدن و نبودنشان خودشان بوده‌اند و خودشان سرنوشتشان را این گونه رقم زده اند.


من واقعاً خوشبختم و خدا را شاکرم و به خاطرِ این خوشبختی بی‌نظیر به تو مدیونم؛

اما راستش همین که به یاد می‌آورم در دنیایی زندگی می‌کنم که در آن عده‌ای خوشبختند و عده‌ای نیستند، لذتی که باید از خوشبختیم ببرم را نمی‌برم...




نویسنده : متین موضوع : برای تو...


پنجشنبه 9 مهر 1388 ساعت 19:26
فراتر از بودن


حضورِ تو در زندگیِ من،

از نوعِ کلمه‌ها نیست.


من،

تمامِ تنهاییِ بودنِ بدونِ حضورِ تو در این سفر را،

به امیدِ رسیدن به لحظه‌ی شیرینِ دیدار تو،

پشتِ سر گذاشته‌ام.


لذتِ دیدارِ تو بعد از یک هفته ندیدنت،

از نوعِ کلمه‌ها نیست.

نویسنده : متین موضوع : برای تو...


دوشنبه 22 تیر 1388 ساعت 09:13
being with you


گذر ثانیه‌ها و دقایق و ساعت‌ها و روزها و هفته‌ها و ماه‌ها، به سال می‌رسد. سالی که می‌گذرد و ثانیه‌ای نو آغاز می‌شود. امروز یک سال هم‌پیمایی ما به یک سال خاطره تبدیل می‌شود و ثانیه‌ای که می رسد، ثانیه‌ی شروع دوباره‌ی ماست.


و من این همه ثانیه و دقیقه و ساعت و روز و هفته و ماه را، این سال را، همان‌گونه که گذشت دوست دارم. هر ثانیه و دقیقه و ساعت و روز و هفته و ماه در کنار تو بودن هیجانی دارد ناگفتنی.



نویسنده : متین موضوع : زندگی جاریست...


سه شنبه 13 اسفند 1387 ساعت 10:19
دنیای کوچک!


صندوق فروشگاه شلوغ بود و همه‌ی صندوقدارا  تلاش می­‌کردن با سرعت کار مشتریا رو راه بندازن. 

چشم چشم می­‌کردم ببینم کدومشون سرش خلوت‌تره که نگاه یکی از خانومهای صندوقدار من رو به خودش جلب کرد. با اینکه چندتایی مشتری جلوتر از ما بودن، یه لبخند نیمه کاره­‌ای به من زد و با نگاهش تلاش کرد ما رو به سمت صف مربوط به خودش بکشونه.

ناخودآگاه به مستانه گفتم بریم توی اون صف بایستیم. نگاه و لبخند مرموز خانوم صندوقدار کم کم داشت آزار دهنده می­‌شد و گویا اون هم دلش می­‌خواست هر چه زودتر نوبت به ما برسه!



-  پس بالاخره با هم ازدواج کردین!


متین: هاه؟

مستانه: بلــــــــــــه؟؟؟؟


-  می‌گم پس دست آخر به هم رسیدین؟!


متین: بله... آره... اینم حلقه منه!

مستانه: [ مغز مستانه جواب نمی­‌دهد. هرگز این خانوم را نمی­‌شناسد. سرخ شده و احساس خلاء عقلی می­‌کند. ]


-  من سه سال پیش شما دو تا رو توی اتوبوس دیدم! اتوبوس مترو...

متین: اوه! چه جالب. آره ممکنه ما سه سال پیش تو اتوبوس مترو بوده باشیم!
مستانه: [ همچنان اوضاع مغز مستانه بحرانیست. کلمات "اتوبوس"، "سه سال پیش" را می‌شنود، اما نمی­‌تواند با آنها جمله­‌ای بسازد که خانم صندوقدار هم در آن حضور داشته باشد! ]


-  آره، سه سال و شیش-هف ماه پیش بود. سه تا تابستون قبل، اون موقع من کلاس می‌رفتم.

متین: حتماً داشتیم یه کار بدی می­‌کردیم که تو ذهنتون موندیم! چون شما در سه سال گذشته آدمهای زیادی رو دیدین!
مستانه: [ سیستم فرماندهی مغز مستانه در حالت idle قرارگرفته و  از دریافت و ارسال هرگونه پالسی معذور است. ]


-   نه... اتفاقاً خیلی هم بچه مثبت بودین! وسط اتوبوس با هم کنار پنجره ایستاده بودین. آدمها توی ذهن من می­‌مونن... [ به شدت می­‌خندد ] ...سیزده هزار تومن می‌شه، قابلی هم نداره...

متین: البته اون موقع نامزد بودیم!
مستانه: [ نیست ]


-    آره خب!

متین: اینم سیزده هزار تومن خدمت شما. از آشناییتون خیلی خوشحال شدم!
مستانه: [ از صدای خنده صندوقدار و دیگران کم کم به خودش می‌­آید و همراه متین از صحنه می‌گریزد! ]

 
نویسنده : متین موضوع : زندگی جاریست...


یکشنبه 29 دی 1387 ساعت 10:05
ای کاش می‌تونستم پدرت باشم...



*    *     *

دو سالگی: "تولدت مبارک! ای کاش می‌تونستم امشب تو رو ببوسم."

پنج سالگی: "‌ای کاش می‌تونستم روز اول مدرسه تو رو برسونم."

شش سالگی: "ای کاش اونجا بودم تا به تو پیانو زدن رو یاد می‌دادم."
سیزده سالگی: "ای کاش اونجا بودم تا بهت بگم که دنبال پسرها راه نیفتی. ای کاش وقتی قلبت می‌شکست می‌تونستم تو رو در آغوش بگیرم."


"ای کاش می‌تونستم پدرت باشم."

"من هیچ کاری برای تو نکردم..."


"برای کاری که انجام دادنش ارزش داره، هیچ وقت دیر نیست.

هیچ محدودیت زمانی وجود نداره؛ هر وقت خواستی شروع کن...


می‌تونی تغییر کنی یا می‌تونی همونطوری بمونی؛ هیچ قانونی برای این چیزا وجود نداره.


می‌تونیم بهترین چیزا یا بدترین چیزا رو بسازیم. امیدوارم تو بهترینش رو بسازی و امیدوارم با چیزایی روبرو  بشی که در تو انگیزه به وجود بیاره.


امیدوارم چیزایی رو حس کنی که هرگز حس نکردی. امیدوارم با آدمایی آشنا بشی که زاویه دید متفاوتی دارن. امیدوارم طوری زندگی کنی که بهش افتخار کنی. و اگه فهمیدی که این طور نیست امیدوارم قدرتش رو داشته باشی که همه چیز رو از اول شروع کنی..."



*     *     *

بعضیا بدنیا اومدن تا در کنار رودخونه بشینن.


بعضیا رو باید صاعقه بزنه.


بعضیا باید به موسیقی گوش بدن.


بعضیا هنرمندن.


بعضیا شنا می‌کنن.


بعضیا دکمه ها رو می‌شناسن.


بعضیا شکسپیر رو می‌شناسن.


بعضیا مادر هستن.


و بعضی آدما...                       می رقصن...



منبع:‌ فیلم دوست داشتنی  The Curious Case of Benjamin Button


نویسنده : متین موضوع : بسته‌ی فرهنگی


<< 1 2 3 4 5 6 >>