اون شهر کوچیک چسبیده به اصفهان رو خیلی دوست داشتم. همیشه برام پر از حسهای خوب بود. حتی اون روزی که همه سیاهپوش بودن و گریه میکردن و من همراه بچهها توی اتاق بیخبر از همهجا سرمون به بازی خودمون گرم بود.
حالا اما اون شهر کوچیک بزرگتر شده. من بزرگتر شدم. اون بچهها بزرگتر شدن و آدمهای سیاهپوش پا به سن گذاشتن. حالا اما اون شهر برای من به جز حسهای خوب، حسهای تلخ هم به همراه داره.
درد کشیدن پسرعمو که همسن و سال منه. خم شدن پشت عمو. پدربزرگی که مجبوره با لمس کردن در و دیوار راهش رو پیدا کنه و ...
اما حقیقت اینه که هنوز هم این شهر کوچیک چسبیده به اصفهان رو خیلی دوست دارم. شهری که توش پر از آدمهاییه که دوستشون دارم و دوستم دارن. حقیقت اینه که با وجود تمام تلخیها، با وجود تمام دلتنگیم برای متین و با وجود دردهای گاه و بیگاهم، این سفر چند روزه برام پر بوده از حس خوب دوست داشتن...





