طرح های توجیهی اقتصادی طرح های توجیهی اقتصادی
اطلاعات اقتصادی مشاغل
در تابستان شروع کنید
اطلاعات مشاغل پردرآمد
طرح های توجیهی اقتصادی
مخصوص علاقمندان به کارآفرینی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 3 تیر 1389 ساعت 10:53
روسری سبز


پریروزا داشتم با مترو برمی‌گشتم و یه خانومه داشت توی مترو روسری می‌فروخت. خودشون بهش می‌گفتن روسری ترکمنی. بزرگ بود و رنگی و نازک و برای من که اون روز با روسری مشکی حسابی گرمم شده بود واقعا تحریک کننده بود.

یه نگاهی بهشون انداختم بیشترشون تو مایه‌های آبی و قهوه‌ای بودن که زیاد دوستشون نداشتم ولی اون وسط یهو یه دونه سبزش بهم چشمک زد خوش رنگ و آب بود و با کمال میل دو تومن دادم و خریدمش. همون موقع فکر کردم یه دونه هم برای مامانم بگیرم. ولی بعد پشیمون شدم چون مامان توی این یه ماه اخیر دو سه تا روسری هدیه گرفته بود.


دیروز با همون روسری رفتم خونه‌ مامان. ولی از در که رفتم تو مامانم به جای اینکه من رو ببینه روسریم و دید! کلی ازش خوشش اومده بود اونقدر که فکر کنم اگه یه دونه از همینا براش می‌خریدم بیشتر از ادکلنی که ده برابر پولش رو دادم خوشحالش می‌کرد. البته لازم به ذکره که مهترین دلیلی که باعث شده بود مامان از این روسری خوشش بیاد رنگش بود و کاربردهایی که یه روسری با این رنگ می‌تونست براش داشته باشه !

 

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


چهارشنبه 2 تیر 1389 ساعت 08:19
ایده‌آل


لباسهای سفید رو می‌ریزم توی ماشین لباسشویی و روشنش می‌کنم و بعد میام سروقت جمع و جور کردن خونه. اول این کامپیوترهایی که ردیف شدن توی اتاق که متین تعمیرشون کنه، هل می‌دم توی کمد و بعد هم بقیه خرت و پرتها رو جمع می‌کنم. یه جارو و یه گردگیری، تازه خونه رو یک کمی شبیه می‌کنه به خونه دوتا آدم بزرگ که بچه‌ای توی دست و بالشون نیست.


خونه که سر و سامون می‌گیره آماده می‌شم و می‌رم تا پاساژ هروی. هیچ ایده‌ای ندارم اما انقدر می‌گردم تا یه چیزی برای بابا پیدا کنم که امروز روز تولدشه و شنبه هم که روز پدر و یه چیزی هم برای مامان که هنوز کادوی روز مادر بهش ندادم.


بالاخره بعد از دو دور بالا و پایین رفتن از پله‌ها، با دست پر از پاساژ میام بیرون و می‌رم از بقالی یه پاکت آرد می‌خرم و با تاکسی میام خونه.


بعد اینکه حسابی زیر باد کولر خنک شدم، وبلاگ سیندخت رو باز می‌کنم و دونه دونه مواد پیراشکی رو آماده می‌کنم. سه چهار ساعتی طول می‌کشه تا پیراشکی ها آماده شن ولی واقعا خوش طعم و خوشمزه‌ان!


پیراشکی‌ها رو می‌ذارم توی ظرف در بسته. یه زنگ می‌زنم که مطمئن شم مامان خونه است و بعد همراه کادوها و پیراشکی ها راه میفتم به سمت خونه مامان...



   


بخشی از آرزوهای یک مستانه‌ی کارمند که امتحان هم داره!!!

  

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


سه شنبه 1 تیر 1389 ساعت 09:48
ذهن پیچیده


این چندوقتی که به خاطر شکل کارم معمولا یه جای ثابت نبودم و هر روز با آدمهای جدیدی در ارتباط بودم به این نتیجه رسیدم که آدمها دو مدل  فکر می‌کنن. بعضی از آدمها ساختار ذهنیشون یه جوریه که پیچیده فکر می‌کنن. یعنی وقتی با یه مسئله روبه‌رو می‌شن اصلا به راه حلهای ساده فکر نمی‌کنن و راه‌حلهای ساده رو نمی‌بینن و از همون اول می‌رن سراغ راه‌حلهای پیچیده. ولی بعضی آدمها برعکس، اول راه های ساده به ذهنشون می‌رسه و راه‌های ساده رو امتحان می‌کنن، بعد اگه نشد می‌رن سراغ روشهای پیچیده‌تر.


و البته من از دسته دومم. یعنی واقعا بعضی وقتها شگفت زده می‌شم که این آدمها چه راه‌های پیچیده‌ای به ذهنشون می‌رسه. اونم وقتی این همه راه ساده‌تر وجود داره. 


فقط یه سوالی برام وجود داره. اونم این که آدمهایی که پیچیده فکر می‌کنن خودشون می‌دونن پیچیده فکر می کنن یا اونا هم فکر می‌کنن ساده‌ترین راه‌حل رو انتخاب کردن؟
 

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


یکشنبه 30 خرداد 1389 ساعت 06:15
طعم عصرهای تابستونهای کودکیمون


بچه که بودیم عصرای تابستون که هوا حسابی گرم می‌شد و من و سوفیا هم حسابی بازی‌هامون رو کرده بودیم و خسته و بی‌حوصله شده بودیم، دور از چشم مامان می‌رفتیم توی آشپزخونه و شربت آبلیمو یا شربت آلبالو یا گاهی هم شیر کاکائو درست می‌کردیم و می‌ریختیم توی لیوان پلاستیکی و یه قاشق چایخوری هم می‌ذاشتیم توش و هلش می‌دادیم توی جایخی یخچال و به خیال خودمون آلاسکا و بستنی درست می‌کردیم و البته تمام آشپزخونه و جایخی  رو کثیف می‌کردیم و داد مامان رو در می‌آوردیم ولی عوضش مزه اون آلاسکاها و بستنی‌ها همیشه زیر دندونمون موند.


چند روز پیش متین یه عالمه آلاسکا خرید و آورد خونه. توی بقالی سرکوچه‌مون دیده بود. سازنده‌اش ایده‌ی بچگیهامون رو دزدیده بود و شربت آب‌لیمو رو گذاشته بود یخ زده بود. البته یه مقدار فالوده هم ریخته بود توش. ولی خود خودش بود. همون طعم بی‌نظیر عصرهای تابستون کودکی‌هامون... 



پ.ن1:نوشته های این چندوقت رو بذارین به حساب خالی کردن ذهن در شب امتحان و زیاد دنبال معنی و مفهوم توش نباشید...


پ.ن2: دلم برای خیلیاتون واقعا تنگ شده...

 

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


شنبه 29 خرداد 1389 ساعت 09:54
آبرنگ


از اولش همین جوری بودم اگه کسی بالا سرم بود درسم رو می خوندم... اما اگه کسی نبود هر کاری می کردم الا درس خوندن.


قبلا مامانم این وظیفه خطیر رو به عهده داشت. حالا متین!


دیروز خیلی بهش اصرار کردم که از خونه نره بیرون. گفت تو که درس داری منم باید برم و کارم رو انجام بدم. نمی دونست اصرارم به خاطر اینه که درس بخونم. نمی‌دونست به محض این که صدای روشن شدن ماشین رو شنیدم رفتم سراغ آبرنگم و یک ساعتی رو با رنگها بازی کردم. رنگهای شاد و زنده‌ی آبرنگ رو روی مقوای سفید خیلی دوست دارم.


خیلی وقته دلم می‌خواد برم کلاس نقاشی با آبرنگ. راستش به نظرم لطافتی که توی نقاشی‌های آبرنگ هست توی هیچ وسیله‌ی نقاشی دیگه‌ای نیست. ایشالا درسم که تموم شد می‌رم سراغش.



نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


<< 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 >>