طرح های توجیهی اقتصادی طرح های توجیهی اقتصادی
مشاغل پردرآمد
مخصوص علاقمندان به کارآفرینی
طرح های توجیهی اقتصادی
مشاغل تولیدی پردرآمد
در تابستان شروع کنید !
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 8 تیر 1389 ساعت 09:32
کائنات دزد!!


دیروز وبلاگ راما رو که خوندم پیش خودم گفتم ضرر که نداره، آدم امتحان می‌کنه. و نشستم به خیال‌بافی که چی از کائنات بخوام. خوب خیلی چیزا بود که دلم می‌خواست ولی گفتم فعلا هیچی بیشتر از پول لازم نداریم و از کائنات خواستم که یه پولی بیاد به حسابم! از کجا و چه جوریش رو واگذار کردم به خود کائنات.


تا آخر شب هرچی حسابم رو چک کردم، خبری نبود.


صبح قبل اومدن به شرکت رفتم بانک و 230 تومن پول گرفتم که قسط این ماه رو بدم. پول رو که گرفتم، موجودیم رو هم گرفتم. فکر می‌کنین چی شده بود؟ واقعا فکر می‌کنین کائنات کاری کرده بود و پولی به حسابم ریخته بود؟


راستش منم باور نکردم. ولی موجودیم 460 تومن بیشتر از اون چیزی بود که باید باشه. قسط رو پرداخت کردم و بدوبدو خودم رو رسوندم به شرکت که حسابم رو اینترنتی چک کنم و ببینم کائنات این پول رو از کجا کش رفته!


فکر می‌کنین از کجا کش رفته بود؟


متصدی بانک اشتباه کرده بود و به جای اینکه 230 تومن از حسابم کم کنه، 230 تومن بهش اضافه کرده بود.

خلاصه دست کائنات درد نکنه، ولی یعنی واقعا راه بهتری نبود که مجبور نشم پول رو پس بدم؟

  

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


دوشنبه 7 تیر 1389 ساعت 17:52
‌کجا برم که عطر تو بپیچه توی لحظه‌هام؟؟؟


آدمیزاده. یه تحملی داره. هرکس رفته یه تیکه از دلت رو با خودش برده. اما تحمل کردی. به روی خودت نیاوردی. حتی موقع خدافظی اشکهات رو قورت دادی و با لبخند بوسیدیش و باهاش خداحافظی کردی و براش آرزوی موفقیت کردی...


اما رفتن فاطمه دیگه از تحمل من خارجه. فاطمه بیشتر از یه تیکه از دلم رو به خودش اختصاص داده. خیلی بیشتر...


اگه فاطمه بره دیگه این شهر رو دوست ندارم. دیگه دلم نمی‌خواد اینجا بمونم ولی دلمم نمی‌خواد از اینجا برم. برم تا ته مونده دلم هم تیکه تیکه بشه؟ اصلا کجا برم؟ کدوم شهر، کدوم کشور برم که بیشتر از یه تیکه از دلم اونجا باشه؟ 


چقدر ما نسل تنهایی هستیم... سهم همه‌مون از این زندگی تنهاییه و جدایی ...تنهایی و جدایی...تنهایی و جدایی...


  

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


دوشنبه 7 تیر 1389 ساعت 06:07
+ چند؟


تا وسطای سریال لاست رو دیده. اما حالا که تابستون شده و بچه‌هاش خونه‌ان نمی‌تونه ادامه‌اش رو ببینه. یعنی نمی‌خواد. دلش نمی‌خواد بچه‌ها هم همراهش این سریال رو ببینن. می‌گه شاید از خیلی از فیلمها و سریالهای دیگه سالمتر باشه. اما دلم نمی‌خواد بچه ها توی این سن یه چیزایی رو ببینن.


خودم رو که می‌ذارم جاش بهش حق می‌دم. مادره و نگران بچه‌هاش. نگران اینکه فکر بچه‌ها به چیزایی مشغول بشه که نباید بشه.


اما خودم رو که می‌ذارم جای بچه‌ها می‌بینم دلیلی نداره به خاطر چندتا صـحنه، مامانم نذاره این سریالی رو که بعضی از بچه‌ها توی مدرسه دیدن و کلی با آب و تاب ازش تعریف می‌کنن، ببینم.


دلم می خواد بدونم شما اگه مادر یا پدر باشین، از چه سنی اجازه می‌دین بچه‌ها با بعضی از مسائل توی روابط زن و مرد آشنا بشن. از چه سنی اجازه می‌دین فیلم‌هایی ببینن که ممکنه چندتا صحنه‌ی مـ ـاچ و بوسـ ـه و ... هم توش داشته باشه. فکر می‌کنین تا چه سنی باید این جور مسائل از بچه‌ها پنهان بمونه و اصلا تا چه سنی می‌شه این مسائل رو پنهان نگه داشت؟ این سن در مورد دختــر و پسـر فرق می‌کنه؟ اینکه اینجا ایرانه تا چه حد باید توی این تصمیم گیری اثر داشته باشه؟


خلاصه اینکه به نظرتون یه سریالی مث لاست +چندِ؟



پ.ن: این پست رو جمع بندی نمی کنم چون فکر می کنم تک تک نظرات مفید و کاربردین و هر کدوم توی یه شرایطی به کار میان. توصیه می کنم کامنتها رو بخونین...



نویسنده : مستانه موضوع : شاید، روزی، کودکی...


یکشنبه 6 تیر 1389 ساعت 07:16
اگه یه روز بری سفر...


لباسهاش رو هل می‌دم توی کوله‌پشتی و بهش می‌گم: "یادته اون دفعه که از سفر برگشتی اون قدر دلتنگ شده بودی که قول دادی دیگه هیچ وقت بدون من نری سفر؟"


بلیط رو توی دستش تکون می‌ده: "آره راست می‌گی... ببخش، اشتباه کردم..."


کتابهاش رو کنار کوله جا می‌دم: "حالا هم که دیر نشده. برو بلیط رو پس بده و بگو یه نفر دیگه رو جای تو بفرستن."


یه نگاهی به بلیط می‌کنه و می‌خنده و می‌گه: "نه بابا، اشتباه کردم که اون قول رو بهت دادم!"


زیپ کوله‌پشتی رو می‌بندم و برمی‌گردم سر درسم.


  


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


شنبه 5 تیر 1389 ساعت 18:57
من عاشق چشمت شدم...


وقتی گریبان عدم، با دست خلقت می‌درید

وقتی ابد چشم تو را ، پیش از ازل می‌آفرید

وقتی زمین ناز تو را ، در آسمانها می‌کشید
وقتی عطش طعم تو را، با اشکهایم می‌چشید

من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی‌دانم ازین دیوانگی و عاقلی

یکدم شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود   
آندم که چشمانت مرا ، از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو؛ نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی‌دانم ازین دیوانگی و عاقلی ‌

 


روزت مبارک مرد دوست داشتنی زندگی من...


نویسنده : مستانه موضوع : برای تو...


<< 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 >>