خالی...
راستش من خیلی دلم میخواست که قبل رفتنم
به اندازه کافی از جایی که دارم میرم شناخت پیدا کنم. خیلی دلم میخواست
به توصیهی خیلیا حداقل کتاب حج دکتر شریعتی رو بخونم ولی تا روز آخر اونقدر درگیر بودم که وقتی برای این کارا پیدا نکردم.
یه جورایی خالی خالی رفتم. خالی خالی که
نه با یه سری پیشفرضهایی که بر اساس نقل قولهایی که از اونایی که رفتن
شنیده بودم ایجاد شده بود. بر اساس یه سری تصاویر که از گفتههای دیگران
شکل گرفته بود.
راستش یکی دو روز اولی که مدینه بودم خیلی
اذیت شدم. اذیت شدم چون همه چیز با اون تصویری که ساخته بودم فرق داشت و
با اون چیزی که دیگران گفته بودن متفاوت بود. اذیت شدم چون احساساتی رو که
دیگران ازش حرف زده بودن، نداشتم. بعد از دو روز با محیط انس گرفتم و گذاشتم
احساسات خودم جریان پیدا کنن و تازه از اون روز به بعد بود که از مدینه
لذت بردم.

توی مکه هم این اتفاق یه جور دیگه تکرار شد. خیلی از این و اون راجع به لحظهای که کعبه رو دیده بودن شنیده بودم. یکی از بهتش میگفت و یکی از عظمت غیرقابل باور کعبه میگفت و یکی از اینکه دربرابر اون همه عظمت ناخودآگاه چارهای جز به خاک افتادن برات نمیمونه و ...
اما اون چیزی که من توی لحظه اول دیدم و
حس کردم هیچ کدوم از اینا نبود و همین باعث شده بود که کلی خودم رو سرزنش
کنم و کلی عذاب وجدان بگیرم. که خب بعد یکی دو روز با این مکعب سیاه دوست
داشتنی هم بدجوری انس گرفتم و دیگه دلم نمیخواست ازش جدا شم.

نمیدونم آدمها توی بیان احساساتشون غلو
میکنن یا نه. ولی حرفم اینه که گاهی نباید همه چیز رو برای دیگران گفت.
شاید بهتر باشه یه حسهایی رو برای همیشه واسهی خودمون پنهان کنیم و بذاریم
هر آدمی خودش بدون هیچ فرضی حسهای خودش رو تجربه کنه.
نویسنده : مستانه
موضوع : زندگی جاریست...