همین موقعها بود که با بابا و مامانت اومدی دنبالم. یه ساعتی بود که لباس پوشیده آماده بودم و چشم دوخته بودم به ساعت. زنگ در رو که زدی، چادر سفیدی را که مامانبزرگ از مکه برام آورده بود سرم کردم و از زیر قرآن رد شدم و همراه با مامان و بابا و مامانبزرگ و بابابزرگ و خاله و سوفیا راه افتادیم به سمت محضر.
نشسته بودیم زیر تور و خاله راضیه و خواهرت روی سرمون قند میسابیدن. حاج آقا برای سومین بار ازم پرسیده بود: وکیلم؟ و من داشتم توی ذهنم کلمات رو پس و پیش میکردم که گوشیت زنگ زد. هول شدی. توی جیبات دنبال گوشیت میگشتی. خندهام گرفت. حواسم پرت شد. حاج آقا منتظر بود. بله رو با خنده گفتم.
حلقهام رو دستم کردی. حلقهات رو دستت کردم. عسل گذاشتی توی دهنم. عسل گذاشتم توی دهنت. دستم رو گاز گرفتی. گفتم از از الان داری خودت رو نشون میدی؟ خندیدی.

بابات سوئیچ ماشینش رو داد بهت. من و تو سوار ماشین بابات شدیم و رفتیم کوه. یک کمی قدم زدیم. یک کمی عکس گرفتیم. یک کمی حرف زدیم و به نگرانیهای گذشتهمون خندیدیم.
برگشتیم خونهی ما. همه اونجا بودن. شام رو که خوردیم. خانوادهی تو رفتن. مامانبزرگ و بابابزرگ رفتن. من موندم و تو و مامان و بابا و سوفیا. من و تو رفتیم توی آشپزخونه. تو ظرفها رو میشستی و من آب میکشیدم و سوفیا میخندید و ازمون عکس میگرفت...
نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...




