دوشنبه 7 تیر 1389 ساعت 17:52
آدمیزاده. یه تحملی داره. هرکس رفته یه تیکه از دلت رو با خودش برده. اما تحمل کردی. به روی خودت نیاوردی. حتی موقع خدافظی اشکهات رو قورت دادی و با لبخند بوسیدیش و باهاش خداحافظی کردی و براش آرزوی موفقیت کردی...
اما رفتن فاطمه دیگه از تحمل من خارجه. فاطمه بیشتر از یه تیکه از دلم رو به خودش اختصاص داده. خیلی بیشتر...
اگه فاطمه بره دیگه این شهر رو دوست ندارم. دیگه دلم نمیخواد اینجا بمونم ولی دلمم نمیخواد از اینجا برم. برم تا ته مونده دلم هم تیکه تیکه بشه؟ اصلا کجا برم؟ کدوم شهر، کدوم کشور برم که بیشتر از یه تیکه از دلم اونجا باشه؟
چقدر ما نسل تنهایی هستیم... سهم همهمون از این زندگی تنهاییه و جدایی ...تنهایی و جدایی...تنهایی و جدایی...

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...




