موضوع انشامون "کفشها" بود و من تمام راه از مدرسه تا خونه سرم رو انداخته بودم پایین و به کفشها نگاه میکردم. اون موقعها انشام خوب نبود و انشا نوشتن برام یکی از سختترین کارهای دنیا بود و نمرههای انشام کمترین نمرههای کارنامهام.
یادمه اون روز هم نتونستم چیز به درد بخوری بنویسم. اما از اون به بعد تماشای کفشها برام جالب شد.
بعضی وقتها تمام مدتی که سوار اتوبوس بودم از پنجره زل میزدم بیرون و کفشها رو نگاه میکردم و از روی کفش هر کس حدس میزدم که این آدم چه شکلیه و چه مدل آدمیه و بعد سرم رو میآوردم بالا که ببینم حدسم چقدر درست بود و کمکم حدسهام به واقعیت نزدیکتر شد.
راستش هنوزم این عادت از سرم نیفتاده و مخصوصا موقعی که سوار مترو می شم این کار لذت خاصی بهم میده. حالا دیگه مطمئنم که انتخاب کفش حداقل برای کسایی که توی این زمینه دقت زیادی دارن و مثل من توی اولین مغازه یه کفش انتخاب نمیکنن، کاملا ریشههای روانشناسانه داره.

مثلا به نظرم آدمهایی که کفشهای رو باز و رویه کوتاه میپوشن آدمهای برونگراییند و آدمهایی که کفشهای رویه بلند رو انتخاب می کنند، درونگراترند.
یا آدمهایی که معمولا کفشهای اسپرت رو انتخاب میکنن آدمهای راحت طلبین و ....
رنگها هم که قصه ی جدایی دارن...
نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...




