* راستش دلم خیلی براتون تنگ شده بود. اصلا وقتی نیستین انگار یه چیزی کمه. اون وقتا وقتی زیاد مینشستم پای کامپیوتر مامانم میگفت تو به کامپیوتر معتاد شدی و از این حرفها و سعی میکرد ترکم بده. ولی حقیقت اینه که نه اون موقع و نه الان هیچوقت به کامپیوتر معتاد نبودم فقط اینترنت برام یه راه ارتباط بود با کسایی که دوستشون دارم. وگرنه وقتهایی که نیستین منم کاری با کامپیوتر ندارم.
* این چند روز به من و متین خیلی خوش گذشت. یه استراحت مبسوط و درست و حسابی کردیم. کتاب خوندیم و فیلمهای خوبی هم دیدیم که اینجا معرفیشون میکنم. یه کمی هم درس خوندم.
* از صبح که اومدم شرکت هی میرم توی راهرو قدم میزنم و یواشکی توی اتاقها سرک میکشم ببینم اگه یه روزی دیگه نیام اینجا، دلم برای چند نفر تنگ میشه. حقیقت اینه که متاسفانه تعداد آدمهایی که ممکنه دلتنگشون بشم به انگشتهای دستم هم نمیرسه. که این تعداد انگشت شمار هم بعید میدونم دیگه زیاد اینجا موندنی باشن.
* خوشحالم که هستین و دوستون دارم.




