مامان میرفت سرکار و خاله راضیه میرفت مدرسه. مامانبزرگ دست من رو میگرفت و با هم میرفتیم تا سر خیابون. اونجا دوتا بلیط میدادیم و سوار اتوبوس میشدیم.

باید تا پنج می شمردم. ایستگاه شیشم پیاده میشدیم و چند قدم جلوتر سوار یه اتوبوس دیگه میشدیم. اتوبوس دو طبقه بود و من عاشق این بودم که برم طبقه بالا و کنار پنجره بنشینم و از اون بالا آدمها و ماشینها رو نگاه کنم.
.jpg)
جلوی فروشگاه فردوسی از اتوبوس پیاده میشدیم. تنها جایی که یادمه پلهبرقی داشت. مامانبزرگ دستم رو میگرفت و از پلهها میرفتیم بالا.

مامانبزرگ اول من رو میبرد جلوی اسباببازی فروشی. گاهی یکی دو تا کتاب و گاهی یه عروسک برام میخرید و بعد از پلهها میومد پایین و خریدهای خودش رو میکرد.

کارش که تموم میشد از فروشگاه میرفتیم بیرون و اون طرف خیابون وایمیسادیم تا اتوبوس بیاد. مامانبزرگ با اینکه کلی بار دستش بود به خاطر من از پلهها میومد بالا و طبقه دوم رو برای نشستن انتخاب میکرد.
من عاشق مامانبزرگ بودم/ هستم... خدا برامون نگهش داره...




