ساعت ال ای دی پوما ساعت ال ای دی پوما
نسـل جدید ساعتهای بـدون عقـربه و صـفحه نـمایش با تکــنولوژی LED
طرح های توجیهی اقتصادی
اطلاعات مشاغل پردرآمد
در تابستان شروع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 23 آذر 1388 ساعت 09:43
دنیای وبلاگ


دلم نمی‌خواد امروز چیزی بنویسم. یعنی راستش غمی که توی دل ساره است نمی‌ذاره چیزی بنویسم...


ساره رو خیلی دوستش دارم. خیلی خیلی دوست داشتنیه.


یعنی همه‌تون رو خیلی دوست دارم. راستش رو بخواین از اینکه این وبلاگ رو ساختم واقعا خوشحالم و از اینکه اون دوتا قرار وبلاگی رو گذاشتم خیلی بیشتر خوشحالم. چون از نزدیک دیدنتون دوست‌داشتنم رو صدبرابر کرد.



دوستایی که حضورشون رو اینجا حس می‌کنم. حتی اگه هیچ نشونه‌ای از خودشون به جا نذارن. همین که هستن برام کافیه.

دوستایی که کامنتهای خصوصی پر محبتشون کلی دلم رو شاد می‌کنه.

و دوستای خیلی مهربونی که با کامنتاشون لطفشون رو بهم ثابت کردن و می‌کنن.

حالا دیگه اسم نمی‌برم که ریا نشه.



و یه چیزی که واقعا خدا رو به خاطرش شکر می کنم اینه که توی هیچ کدوم از کامنتها احساس نمی‌کنم با نوشته‌هام کسی رو رنجونده باشم و دشمنی ایجاد کرده باشم. احساس نمی‌کنم کسی دلش از دستم گرفته یا به هر دلیلی ازم ناراحته و خدا کنه واقعا این طوری باشه و اگر هم یه وقتی یه چیزی ناراحتتون کرده من رو با خوبی خودتون ببخشید.


خیلی دوستتون دارم



نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


یکشنبه 22 آذر 1388 ساعت 10:34
پاورلیفتینگ


چند روزه صبحها قبل اینکه بریم شرکت با متین می ریم پاورلیفتینگ! اثراتش واقعا عالیه. هم اثرات جسمی و هم اثرات روحیش! اصلا شما نمی‌دونین اخلاق متین چقدر عوض شده. خودم که دیگه هیچی، انگار از این رو به اون رو شدم.


فک کنم بتونین حدس بزنین این پاوری که لیفتش می‌کنیم چیه!


چاره ای نیست. وقتی واسش باطری نمی‌خریم باید هر روز صبح از اون سربالایی ببریمش بالا و ولش کنیم تا موقع پایین اومدن روشن شه.



البته این ورزش اصلا توصیه نمی‌شه. چون یک کمی اثرات جانبی هم داره و روی ذهن اثر منفی می‌ذاره. تا اونجایی که من امروز صبح پسورد کامپیوترم رو که کلا پسورد همه چیزم هم هست به یاد نمی آوردم و تا همین الان پشت در بسته این کامپیوتر نشسته بودم.


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


یکشنبه 22 آذر 1388 ساعت 10:33
...


گاهی اوقات با خدا،

جر و بحثم می‌شود،
این اواخر بیشتر...


به گمانم او را،
مدتی تنها گذارم،
بگذارم هرچه می‌خواهد کُند...


نگرانم.

نگران این روزها که بوی حادثه می‌دهند.

نگران این شبها که پر از خوابهای آشفته‌اند.

نویسنده : مستانه موضوع : ای عشق...


شنبه 21 آذر 1388 ساعت 09:12
شلمانیسم


چند روز پیش با همکارا حرف سریال آشپزباشی شد و من اعتراف کردم که با اینکه خیلی دلم می‌خواد ببینمش ولی تا حالا نتونستم بیشتر از ده دقیقه‌اش رو ببینم. چرا؟ خوب معلومه دیگه چون اون موقع خوابم.

و البته همکارا کلی مسخره‌ام کردن و بهم خندیدن.


تا اینکه چهارشنبه شد و من و متین بعد یه روز طولانی رسیدیم خونه. دیگه تا من از اوضاع شرکت تعریف کنم و متین از اوضاع کارش حرف بزنه و یه چیزی بخوریم و یه کمی کانالای تلویزیون رو بالا و پایین کنیم، شب شد.


رختخواب‌ها رو کنار شومینه انداختم و چراغها رو خاموش کردم و موبایلم رو کوک کردم که واسه نماز صبح بیدار شیم. موبایلم اعلام کرد که 10 ساعت دیگه زنگ می‌زنه و من خوشحال  از این ضیافت، موضوع رو به اطلاع متین رسوندم.


چند دقیقه بعد یهو دیدم متین داره بلند بلند می‌خنده و می‌گه از اون موقع دارم حساب می‌کنم که ساعت چنده! الان دوزاریم افتاد که هنوز هشت هم نشده!


ولی دیگه کاریش نمی‌شد کرد و رختخوابها پهن بود و منم مست خواب.


یه مدت خوابیده بودیم که دیدم متین زیر لب داره غر می‌زنه و می‌گه: " عجب آدمایی پیدا می‌شن. نصفه شبی زنگ زده می‌گه من رو واسه کنکور ثبت‌نام کن." 


یواشکی ساعت رو نگاه کردم. هنوز نه نشده بود!



یادش به خیر اوایل زندگی من و متین بدجوری با هم اختلاف داشتیم. خوشبختانه تونستیم این اختلاف رو هم حل کنیم.


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


پنجشنبه 19 آذر 1388 ساعت 09:19
اینجا تهران است...


دیدم گلامور عزیز عکس درخت کریسمس گذاشته، گفتم منم عکس درخت کریسمسمون رو بذارم.



فک کنم روزی صاحبخونه‌مون ما رو از خونه‌مون بلند کنه همه‌تون از ته دل خوشحال بشین. بسکه چپ می‌رم و راست میام، پز خونه‌مون رو می‌دم! اینم یه عکس از پارک پایین خونه‌مون.



نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


<< 1 2 3 4 5 >>