دلم نمیخواد امروز چیزی بنویسم. یعنی راستش غمی که توی دل ساره است نمیذاره چیزی بنویسم...
ساره رو خیلی دوستش دارم. خیلی خیلی دوست داشتنیه.
یعنی همهتون رو خیلی دوست دارم. راستش رو بخواین از اینکه این وبلاگ رو ساختم واقعا خوشحالم و از اینکه اون دوتا قرار وبلاگی رو گذاشتم خیلی بیشتر خوشحالم. چون از نزدیک دیدنتون دوستداشتنم رو صدبرابر کرد.
دوستایی که حضورشون رو اینجا حس میکنم. حتی اگه هیچ نشونهای از خودشون به جا نذارن. همین که هستن برام کافیه.
دوستایی که کامنتهای خصوصی پر محبتشون کلی دلم رو شاد میکنه.
و دوستای خیلی مهربونی که با کامنتاشون لطفشون رو بهم ثابت کردن و میکنن.
حالا دیگه اسم نمیبرم که ریا نشه. 
و یه چیزی که واقعا خدا رو به خاطرش شکر می کنم اینه که توی هیچ کدوم از کامنتها احساس نمیکنم با نوشتههام کسی رو رنجونده باشم و دشمنی ایجاد کرده باشم. احساس نمیکنم کسی دلش از دستم گرفته یا به هر دلیلی ازم ناراحته و خدا کنه واقعا این طوری باشه و اگر هم یه وقتی یه چیزی ناراحتتون کرده من رو با خوبی خودتون ببخشید.
خیلی دوستتون دارم











