* چند شبِ موقع خواب همش یاد شبهای وحشتناک زندگیم میفتم. شبهایی که از زور اضطراب و ناراحتی یا خوابم نمیبرد و یا همش کابوس میدیدم و همش به خدا میگفتم خدایا بذار دوباره رنگ آرامش رو ببینم. حالا این شبها همش یاد اون شبها میفتم و با تمام وجود آرامش این شبها رو شکر میکنم و با شادی سرم رو روی بالش می ذارم...
* خبر رفتنت از اینجا خبر خوبی نیست، اما با تمام وجود باور دارم که اتفاق خوبیه...
* یه وقتا یه سری چیزا آدم رو محدود میکنه و یه خط قرمزایی برای آدم تعیین میکنه. خط قرمزایی که ممکنه هیچوقت هم نخوای پا روشون بذاری، اما همینی که هستن اذیتت میکنن.
همین الان کشف کردم که یکی از این خط قرمزا خیلی هم جدی نیست و الان به طرز عجیبی احساس آزادی میکنم و انگار که یه بار سنگین رو از روی دوشم برداشتن. گرچه شاید هیچ وقت از این آزادی استفاده نکنم...

* این نوشته رو بیشتر برای خودم نوشتم و برای اینکه این روزا رو یه جایی موندگار کنم. ببخشید اگه یه کمی مبهمه...




