گاهی فکر میکنم اگه یه روزی یه بچهای
داشته باشم و اون قدر زنده باشم که بزرگ شدن و قد کشیدنش رو ببینم، اون
روزی که دخترم/پسرم بهم بگه که کسی رو دوست داره، یکی از بهترین روزهای
زندگیم خواهد بود. چون مطمئن میشم که عشق ورزیدن و دوست داشتن رو به
فرزندم یاد دادم.
سعی میکنم کسی رو که دوست داره بشناسم و دوست داشته باشم. ته دلم آرزو میکنم که انتخابش درست باشه. اما به هرحال چه انتخاب درستی داشته باشه یا نه، یه مدت سد راهشون میشم و هر مانعی که بتونم جلوی پاشون قرار میدم.
مهم نیست که مادر بدی به نظر میام. مهم اینه که رد شدن از موانع پایداریشون در راه عشق رو نشون میده. اگه تمام تلاششون رو کردن و موانع رو پشت سر گذاشتن که بیشتر قدر همدیگه رو میدونن و اگه وسط راه جا موندن و به مقصد نرسیدن به این نتیجه میرسم که اونقدر که باید توی عشقشون پایدار نبودن.
"تجربه به من میگوید آدمها فقط وقتی برای چیزی ارزشی قایلند که فرصت داشته باشند در رسیدن به آن شک کنند." *
* پائولو کوئلیو
جمع بندی:
1- عجب دنیایی شده! آدم اختیار تربیت کردن بچه ی خودش رو هم نداره 
2- به قول خانمه، احتمالا اون موقع دیگه کسی نظر من رو نمی خواد و فقط در حد اطلاع رسانیه!
3- سخت گیری باید در حدی نباشه که باعث ایجاد نفرت و ناامیدی بشه، باید در یه حد متعادل نگهش داشت و یه جایی تمومش کرد.
4- بهتره این موانع مستقیما از طرف من ایجاد نشه. مثلا یه سری مشکلات سر راهشون قرار بگیره که نتونن کسی رو به خاطرش مقصر بدونن!
5- درسته که مامان من همین کار رو باهام کرد. اما دلیل اینکه منم می خوام یه همچین کاری رو با بچهام بکنم. انتقام گیری و خالی کردن عقدههام و ... نیست. دلیلش نتیجه خوبیه که الان داریم توی زندگی خودمون میبینیم!




