ساعت ال ای دی پوما ساعت ال ای دی پوما
نسـل جدید ساعتهای بـدون عقـربه و صـفحه نـمایش با تکــنولوژی LED
اطلاعات مشاغل پردرآمد
طرح های توجیهی اقتصادی
مخصوص علاقمندان به کارآفرینی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 25 مهر 1388 ساعت 07:18
بسته فرهنگی!


و باز هم بعد مدتها یه بسته‌ی فرهنگی،


بازی آخر بانو، کتاب معروف بلقیس سلیمانیه و به نظر میاد خیلی از شما خوندینش. با این حال من همیشه فکر می‌کردم این کتاب یه کتاب عاشقانه است و شاید به همین دلیل زیاد به سمت خوندنش گرایش نداشتم. اما در واقع این کتاب اصلا این طوری نبود. یه کتاب سیاسی، عاشقانه، اجتماعی بود. و البته خیلی جذاب. اما اگه من جای این نویسنده بودم این کتاب رو بدون نوشتن یکی دو فصل آخر تمومش می‌کردم.



سیزدهمین قاصدک، یه مجموعه داستان کوتاه از مهدیه بهنود، از زندگی مردم در بم و از زلزله بم. داستانهای لطیفی داره و احساس آدم رو خیلی تحت تاثیر قرار می‌ده و به همین دلیل بهتره که داستانهای این کتاب رو با فاصله زمانی بخونید. چون پشت سرهم خوندنش می‌تونه آدم رو غمگین و دپرس کنه.




دا، مجموعه خاطرات خانم زهرا حسینی است که توسط خانم اعظم حسینی نوشته شده. فکر می‌کنم اگه تا حالا این کتاب رو نخونده باشین، لااقل تعریفش رو زیاد شنیدین. من مثل همه فقط توصیه می‌کنم این کتاب رو بخونید. چون به هر حال چه دوست داشته باشیم و چه دوست نداشته باشیم، جنگ بخشی از تاریخ زندگی و کشور ماست. و این کتاب این بخش رو خیلی خوب به تصویر کشیده.(دقیقا به تصویر کشیده!)



یوستین گوردر، یکی از نویسنده‌های محبوب منه. کتاب دنیای سوفی مهمترین کتاب این نویسنده در مورد تاریخ فلسفه است. راز فال ورق هم یکی دیگه از کتابهای محبوب این نویسنده است. اما این نویسنده یه سری کتابهای کوچیک داره که سبک این کتابها، مثل کتابهای تخیلی و دیو و پری و کودکانه است. من نمی‌دونم این کتابها واقعا کتاب کودکانه است یا نه. و نمی‌دونم که این کتابها پشت ظاهر ساده‌شون مفهوم فلسفی دارن یا نه. اما من همه این کتابها رو با لذت خوندم. مخصوصا مواقعی که حالم زیاد خوب نیست، حالم رو خیلی خوب می‌کنن و خیلی بهم آرامش می‌دن.

درون یک آیینه، درون یک معما - سلام، کسی اینجا نیست؟ - قصر قورباغه‌ها و راز تولد بعضی از این کتابها هستند.


اریک امانوئل اشمیت، نمایشنامه‌نویس مشهوریه که بعضی از نمایشنامه‌هاش سالها پیش توی ایران اجرا شده. خرده جنایتهای زناشویی، مهمانسرای دو دنیا و نوای سحرآمیز بعضی از این نمایشنامه‌ها هستند. مهمترین خصوصیت این نویسنده و نمایشنامه‌هاش غیرقابل پیش‌بینی بودن اونهاست.


عشق‌لرزه نمایشنامه جدیدی از این نویسنده است و نمایش یه عشق و تلاطم و سرانجام اون. این نمایشنامه هم بسیار زیباست.



تئاتر عشق‌لرزه از 12 مهر در تئاتر شهر روی صحنه رفته و بلیط اون رو می‌تونین به صورت اینترنتی از سایت گیشه تهیه کنین.


The Invasion، فیلم نسبتا زیبا و تا حدودی ترسناک درباره‌ی سرایت نوعی بیماری در شهره که باعث می‌شه احساسات انسانها از بین بره.



IN The Valley of Elah، ماجرای زندگی و مرگ یک سرباز آمریکایی در عراقه. این فیلم اشاره‌ای با ماجراهایی که در اشغال عراق رخ داده داره.




cube، فیلم عجیبیه. ماجرای چند نفر که بدون اینکه بدونن چرا و چه جوری داخل یه مکعب بزرگ که پر از اتاقهای بزرگ مکعبی شکله گیر افتادن و تلاش می‌کنن راهی به بیرون پیدا کنن. من وقتی این فیلم رو می‌دیدم همون حسی رو داشتم که وقتی مهمانسرای دو دنیا رو می خوندم داشتم.



نویسنده : مستانه موضوع : بسته‌ی فرهنگی


پنجشنبه 23 مهر 1388 ساعت 08:23
هنر دهم!


نمی‌دونم بهتون گفته بودم یا نه. ولی اگه نگفته بودم حالا می‌گم! مستانه رو این‌‌طوری نگاه نکنین!‌ از هر انگشت این دختر یه هنر می‌ریزه . البته تا دیشب هنوز از  یکی از انگشتهام هنری نمی‌ریخت.


بعضی از هنرام رو که قبلا همین‌جا به منصه‌ی ظهور گذاشته بودم. بعضی دیگه‌اش رو هم همین الان می‌خوام پرده‌برداری کنم:




البته از همه‌ی اینها مهمتر آخرین هنریه که کردم. که با کسب این هنر حالا دیگه دقیقا از هر ده تا انگشتم هنر می‌ریزه. اونم این که می‌تونم یه پازل ۱۵۰۰ تیکه رو با دوتا انگشت بلند کنم.



شابد باور نکنین ولی من اونقدر که از چسبوندن این پازل خوشحال شدم از ساختنش خوشحال نشدم. چون اگه ساختنش شیش ماه طول کشید. فکر کردن به اینکه چه جوری از سرجاش بلندش کنم هم شیش ماه طول کشید. تازه بعد شیش ماه فکر کردن آخرشم به این نتیجه رسیدم که به جای اینکه قابش کنم و بزنمش روی دیوار به عنوان قالیچه ازش استفاده کنم.


ولی دیشب نزدیکیهای سحر یهو معجزه شد و من تونستم بعد شیش ماه پازلم رو از روی زمین بلند کنم.



پ.ن: بابت تبریکهاتون واقعا ممنونم. خوندن هر کدوم از تبریکهاتون من رو یه پله تو آسمون می برد بالا. آخه خوندن نوشته متین من رو برده بود رو ابرا.


پ.ن2: برای چسبوندن پازل، بعد از اینکه اون رو ساختین به تکه های کوچیک تقسیمش کنین و اونها رو پشت و رو کردین و بعد به صورت پشت و رو دوباره اونها رو کنار هم بذارین. بعد پشت پازل رو چسب بزنین و یه کاغذ یا مقوا پشتش بچسبونین.


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


دوشنبه 20 مهر 1388 ساعت 11:42
متولدِ بیستِ مهر!

امروز بیستم مهر ماه، روز تولد یه موجود بیست و مهربونه!

امروز روزیه که خدا نعمتش رو بر من تموم کرد و نیمه‌ی گمشده‌ی من رو روی زمینش قرار داد.

بیست و هفت سال و دو ماه و شش روز پیش، خدا نعمت هستی رو به من داد و طبق برنامه من رو به پدر و مادرم عطا کرد.
...و درست بیست و هفت سال پیش خدا نعمت هستی‌ای که به من بخشیده بود رو با خلقت این موجودِ بیست، کامل کرد.

...و صد البته مسیر پر فراز و نشیبی رو برای هر دوی ما درنظر گرفت که با کوله باری از تجربه، به معجزه‌آساترین شکل ممکن با هم آشنا بشیم و زندگیمون رو با هم ادامه بدیم.

عمیقاً اعتقاد دارم که خدا با آفرینش مستانه می‌خواسته قدرت و خلاقیت بی حد و حصر خودش رو به رخ بنده هاش بکشه...

من هم مثل خیلی از شما دوستان وبلاگی مستانه، به دوستی و همراهی با مستانه افتخار می‌کنم و صمیمانه تولد گرامیش رو بهش تبریک می‌گم و بهترین آرزوها رو از خدای مهربونمون براش طلب می‌کنم.


روز پاییزیِ میلادِ تو در یادم هست
نویسنده : متین موضوع : زندگی جاریست...


یکشنبه 19 مهر 1388 ساعت 11:31
خوشبختی


دیشب که باز از من برای خوشبختی بی‌نظیرم اعتراف گرفتی، یاد دختران و پسران و مردان و زنانی افتادم که خوشبخت نیستند. با معیارهای خودشان خوشبخت نیستند و با معیارهای من و تو نیز خوشبخت نیستند.


آنها که آغوش گرم طلب می‌کنند و ندارند...

آنها که نان گرم و سرپناه امن طلب می‌کنند و ندارند...

آنها که تنها و دردمند هستند و سنگ صبور برای دل پردردشان طلب می‌کنند و ندارند...

آنها که به احساس شادی نیازمندند و دلیلی برای شادی ندارند...

آنها که برای خوشبخت بودن به خدا نیاز دارند و خدایی ندارند...

آنها که خدا دارند ولی خدایشان توان خوشبخت کردنشان را ندارد...


بیا خدایی نکنیم و فراموش کنیم که دلیل خوشبخت نشدن و نبودنشان خودشان بوده‌اند و خودشان سرنوشتشان را این گونه رقم زده اند.


من واقعاً خوشبختم و خدا را شاکرم و به خاطرِ این خوشبختی بی‌نظیر به تو مدیونم؛

اما راستش همین که به یاد می‌آورم در دنیایی زندگی می‌کنم که در آن عده‌ای خوشبختند و عده‌ای نیستند، لذتی که باید از خوشبختیم ببرم را نمی‌برم...




نویسنده : متین موضوع : برای تو...


یکشنبه 19 مهر 1388 ساعت 06:22
الفاتحةُ مع الصلوات


به خدا خل شدم بسکه رفتم در این سایته رو باز کردم و زیر اخبار جدیدش دیدم نوشته:

"انالله و اناالیه راجعون! با نهایت تاثر و تاسف،..."


ایشالا خدا رحمتش کنه. ولی یعنی از اول مهر تا حالا هیچ اتفاق جدیدی توی اون دانشگاه نیفتاده؟ یعنی نمی‌شد یه اتفاق بهتر بیفته که من که هر روز مجبورم برم اونجا افسردگی نگیرم؟


حالا اصلا برام مهم نبودا. یعنی حتی بعد اینکه ثبت نام کردم پشیمون شدم و فقط برای اینکه پولم حروم نشه رفتم امتحان دادم! ولی بالاخره آدمه دیگه! آدمم دوست داره نتیجه‌ی امتحانش رو بدونه و مطمئن شه که قبول شده!


اولش می‌گن اوایل شهریور نتایج رو اعلام می کنیم! بعد یواشکی میان عوضش می‌کنن می‌زنن اواخر شهریور. بعد یهو یه روز می‌ری می‌بینی زده اوایل مهر! بعد اوایل مهر که تموم می‌شه بی‌سروصدا می‌کننش اواخر مهر!

خلاصه خدا می‌دونه تا کی باید برم و یه فاتحه بخونم و بیام بیرون!


حالا شما هم که زحمت کشیدین تا اینجا اومدین بی زحمت یه فاتحه برای روح این مرحومه بخونین شاید ایشون رضایت بدن و خبر بعدی بیاد توی سایت.



پ.ن: خودم که این نوشته رو می‌خونم حس می‌کنم ممکنه ازش برداشت بد بشه. یعنی یه جورایی حالت مسخره کردن اون مرحومه به نظر برسه. ولی واقعا قصدم این نبوده. لطفا اینطوری برداشت نکنین.

بعدا نوشت: خداییش انگار فاتحه‌ها کار خودش رو کرد و همین الان اون متن رو پاک کردن و یه خبر جدید به جاش گذاشتن. البته که این خبرشونم به درد من نمی‌خوره.
  

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


<< 1 2 3 4 5 >>