پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
فروش سریال و کارتون
سریالهای روز دنیا با قیمت باورنکردنی
کارتونهای خاطره انگیز و بازی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 16 تیر 1388 ساعت 14:55
شکرآب!


جاده لشگرک رو که به سمت شرق بری به یه جایی می‌رسی که خونه‌ها تموم می‌شه! جاده رو که ادامه بدی می‌رسی به گَلَندواَک! همون چهارراهی که می‌ره سمت لواسوون رو می‌گم!


نرو سمت لواسون. جاده رو به سمت اوشون، فشم ادامه بده! ادامه بده تا برسی به اوشون! یک کمی جلوتر جاده دو راه می‌شه! از بالا که بری می‌رسی به فشم و از پایین می‌ری سمت آهار! اندفعه از پایین برو، ایشالله دفعه دیگه می‌ریم بالا!


جاده رو ادامه بده تا آخر آخرش! آخرش یه روستاست. روستای آهار. از ماشین پیاده شو. سعی کن چیز زیادی برنداری. می‌خوای یکی دو ساعت از کوه بری بالا، بار زیاد خسته‌ات می‌کنه!


یادم رفت قبلش بهت بگم کفش مناسب پات کنی؟


وارد روستا که می‌شی تابلو داره. به سمت شکراب و قله توچال!


نگفته بودم؟ قراره بریم شکراب.


راهی که تابلو نشون می‌ده بگیر و برو. یه جاده خنک و باصفا تو دل روستا! خونه‌های روستا که تموم می‌شه، رودخونه شروع می‌شه.



اگه مثل من عاشق آب باشی و اینجا رو دیده باشی دیگه محاله برای کوهنوردی کولکچال و دربند رو انتخاب کنی. آخه اینجا تا خود قله رودخونه هم همراهت میاد بالا!



خلاصه راه کنار رودخونه رو بگیر و برو بالا. راه باصفاییه، پر از گل و درخت.



گاهی کنار آب بشین و یه آبی به صورتت بزن.



یکی دو ساعت که بری بالا می رسی به یه امامزاده. دور و بر امامزاده اتاق و چادر داره و می‌تونی شب رو هم همونجا اتراق کنی.


ولی هنوز به اونجایی که به خاطرش این همه کشوندمت بالا نرسیدی. هنوز یه کم دیگه مونده. زیاد نه! شاید ده دقیقه!


آبشار شکراب رو می‌گم! آبشار بی نظیر و زیباییه! آبش هم زیاده و هم پرفشار! هم خنک و هم دلچسب...



شاید این روزا که غبار شهر و نگاه و دلمون رو گرفته، سر زدن به یه همچین جاهایی یه کمی حالمون رو بهتر کنه...


نویسنده : مستانه موضوع : بسته‌ی گردشگری


یکشنبه 14 تیر 1388 ساعت 09:57
وسعت عشق!


همه‌مون کم و بیش تجربه‌اش کردیم! عشق رو می‌گم! شاید عشقهای اولمون خیلی هم باارزش نبوده باشن. شاید عاشق آدمها یا حتی چیزهایی شده باشیم که ارزشی هم نداشتن و بعدها به این عشقها خندیدیم یا ته دلمون از این تجربه‌ها پشیمون شدیم!

شایدم نه! شاید هم عاشق کس و چیزی شدیم که واقعا ارزشش رو داشته!


به هر حال مهم اینه که عشق رو تجربه کردیم. هرچند در ابعاد خیلی کوچیک! نفس عشق تجربه‌‌ی بزرگیه!


اما اگه بهش بال و پر ندیم و اگه برای بزرگ شدن و وسیع شدنش تلاش نکنیم خیلی زود از بین می‌ره! خیلی زود لابه‌لای روزمرگیها گم می‌شه و تنها یه خاطره ازش برامون باقی می‌مونه!


من حس می‌کنم این روزا روزای خوبین برای اینکه عشقمون رو وسیع کنیم!


در مورد خودم می‌گم! ‌شاید تا چند هفته پیش تنها کسی که حاضر بودم به خاطرش هرکاری بکنم و حتی از همه چیزم بگذرم متین بود!


اما این روزا قلبم به خاطر کشورم هم می‌تپه! این روزا برای کشورم هم خیلی کارا حاضرم بکنم!‌ این روزا مردم ایران رو خیلی خیلی بیشتر از قبل دوست دارم!


این روزا با دیدن عکس مردم توی خیابونا با دیدن عکس میرحسین و خیلیای دیگه که ثابت کردن آدمای بزرگین، قلبم تندتر می‌زنه.



اما اگه همین عشق رو هم بزرگ نکنیم چند روز دیگه لابه‌لای روزمرگیها کمرنگ می‌شه و اگه همین روزا از نردبونی که ما رو بالا و بالا و بالاتر می‌بره و تا خود خدا می‌رسونه بالا نریم پرده‌های فراموشی دوباره رو قلبمون رو می پوشونه و دنیای روشنمون رو دوباره سیاه و تاریک می‌کنه! 


آره! برعکس خیلی‌هاتون که این روزا رو دوست ندارین من این روزا رو دوست دارم! این روزا روزای روشنین!‌ روزایی که نقاب از چهره‌ی خیلیا افتاده و چهره نورانی و دوست داشتنی خیلیا و چهره تاریک و سیاه بعضیا آشکار شده...


دوستتون دارم! بیشتر از همیشه!


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


شنبه 13 تیر 1388 ساعت 09:30
دقیقه‌ی نود!


روز پدر و روز مرد و دومین سالگرد نامزدی و اولین سالگرد عروسیمون و هزارتا مناسبت دیگه نزدیکه و من هنوز هیچ ایده‌ای واسه هیچ هدیه و هیچ مناسبتی ندارم و این بار حتی فکر نمی‌کنم که توی دقیقه نود هم به نتیجه‌ای برسم! 


به خدا خودمم خسته شدم از بس واسه متین و بابام لباس و عطر خریدم! اما آخه ذهن من به هیچ چیز دیگه‌ای قد نمی‌ده! یعنی هرچی کمد متین رو زیر و رو می‌کنم که یه چیزی پیدا کنم که نداشته باشه و براش بخرم چیزی پیدا نمی‌کنم! 


بابا هم که دیگه هیچی!‌ مگه میشه به این سادگی براش چیزی خرید؟ 


تازه پارسال هم روز پدر سرمون به عروسی و ماه عسل گرم بود و نه به متین نه به بابا و نه حتی به بابای متین کادو ندادم.


وای که اگه متین اهل کتاب خوندن بود من دیگه هیچ مشکلی نداشتم! البته خوشحال می‌شه واسش کتاب بخرما! ولی تجربه نشون می‌ده که توی یه سال یکی دوبار بیشتر به کتاباش سر نمی‌زنه!


ولی شاید واسه بابا "دا" رو بخرم! آخه بابا خودش نویسنده است و تاریخ جنگ رو می‌نویسه!‌ یه بار ازش پرسیدم! گفت دوست داره "دا" رو بخونه!



دیگه چی؟ آها یه سخنرانی هم واسه امروز آماده کرده بودم ولی امروز دیگه حسش نیست بیشتر از این برم بالای منبر!‌ ایشالا بمونه واسه فردا!‌




پ.ن: آخ که دل درد گرفتم بسکه خندیدم ! آخه یکی اومده یه کامنت تبلیغاتی برام گذاشته:



که در حالت عادی شاید چندان خنده‌دار به نظر نرسه! ولی وقتی آی‌پی فرستنده‌اش آی‌پی متین باشه خیلی هم خنده داره!


باشه متین! مرسی از راهنماییت! همین رو برات می خرم!


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


چهارشنبه 10 تیر 1388 ساعت 11:43
نعمت...


راستش بعضی روزا اونقدر روزای بدین که داشتن یه روز معمولی برات می‌شه یه آرزوی شیرین!


دیروز اون قدر روز بدی بود و من اونقدر درد داشتم که حتی یه لیوان آب هم نمی‌تونستم بخورم. نه می‌تونستم بشینم و نه می‌تونستم بخوابم و ...


از صبح یک کمی بهترم و همین برام بسه. همین برام بسه که توی دلم یه هیجان شیرین داشته باشم و هی به خاطرش خدا رو شکر کنم! خدا رو شکر کنم که می‌تونم رو صندلی بشینم. خدا رو شکر کنم که باد کولر به جای اینکه دردم رو بیشتر کنه، بهم حس لذت‌بخشی می‌ده. خدا رو شکر کنم که می‌تونم بدون درد نفس بکشم.



شاید قدر نعمتی رو داشتیم نمی‌دونستیم که این جوری ازمون گرفتنش...



نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


دوشنبه 8 تیر 1388 ساعت 12:09
شیطنتهای روزهای مدرسه...


باور کنین منم هنوز کلی غم و تنفر و سیاهی توی دلمه! اما اینکه هی بیام اینجا و اونجا ازش حرف بزنم و بنویسم فقط و فقط این سیاهی رو گسترش دادم و بزرگ کردم!


نمی‌نویسم چون می‌ترسم که این تنفر و سیاهی اونقدر دنیامون رو و از اون مهمتر دلهامون رو فرا بگیره که دیگه نه جایی برای عشق باقی بمونه و نه جایی برای خدا!


دارم تمام تلاشم رو می‌کنم که این سیاهی رو حداقل از توی دلم کنار بزنم و همونطور که گفتم یه کاری کنم که آسمون دلم آبی بمونه!



دیروز توی فرندفید بچه‌ها شیطنتهایی رو که توی دوران مدرسه کرده بودن تعریف می‌کردن. خیلی بامزه بود. بعد مدتها یه ذره خندیدم! گفتم بیام به شما بگم که شما هم اگه دوست داشتین بنویسین و یه کم دور هم بخندیم!



من دیروز اونجا اینا رو نوشتم:


- یه بار نمره زبانم رو که خیلی کم شده بود با خودنویس سیاه کردم. بابا از روی جمع نمره ها، نمره ام رو در آورد.


- یه بار از پنجره‌ی کلاس ترقه انداختیم، صاف خورد تو کله‌ی یکی از معلمهای مرد کچلمون!


- واسه دیکته نوشتن اونی که وسط نیمکت می‌نشست باید می‌رفت زیر میز! من زنگهای دیکته همیشه وسط بودم! آخه اون زیر جون می‌داد واسه تقلب کردن!


- روز معلم به معلم ریاضیمون یه عروسک کلاغ هدیه دادیم! از طرف همه‌ی بچه‌های کلاس! یه مرد چهل ساله بود حدودا


- یکی از معلمامون با دوچرخه میومد مدرسه! بیشتر روزا عصر که می‌خواست بره دوچرخه‌اش پنچر بود.


- یه بار سیگار یکی از معلمامون رو از توی دفتر دزدیدیم! فقط ساره جرات کرد بکشه! منم نگهبانی می‌دادم که کسی نبینش!


با تو:

- روز معلم برای دبیر ریاضیمون از یه دره که کنار مدرسه بود گل چیدیم و گذاشتیم روی میزش و همزمان پایه صندلیشو که شکسته بود براش جا انداختیم. تا اومد و گلها رو دید خواست تشکر کنه که نشستن رو صندلی همانا و افتادن همان .


فلفل بانو:

- ما رو یه مدت میبردن برای تمرین پیرامید توی استادیوم آزادی (‌ ۳ ماه ‌) ‌ما رو با این اتوبوس دوطبقه ها میبردن که هر روز بهمون شیر میدادن تا صبحانه بخوریم ما از اون بالا تو مسیر میریختیم رو سر پسرا!



الهام:

- ما که خیلی کارای ناجور انجام می دادیم. یادمه یکی از اون کارا این بود که وقتی بچه ها می رفتن نمازخونه واسه نماز یا یه برنامه ای ما بند کفشاشون و به هم گره می زدیم محکم. وقتی می اومدن بیرون مجبور بودن با بدبختی اونا رو باز کنن. کلی از وقت کلاسمون هم می رفت. واقعا خجالت آور بود.


پیتی:

- یه روز داشتیم ادای معلم فیزیکمونو در می‌اوردیم به حالت رقص و شکلک که یهو دیدیم دست به کمر جلوی در کلاس ایستاده.. یه مرد 28-29 ساله خجالتی مو طلایی بود..


کورال:

- عادت داشتم بند کفش های بچه ها رو به نیمکت گره بزنم. تا معلم صدا می کرد درس جواب بدن بی هوا نزدیک بود بیفتن...

- خاک گچ می‌ریختیم رو تخته پاک کن معلم میامد تخته پاک کنه می‌ریخت روش...


رضا:

- دوران راهنمایی یه دبیر دینی داشتیم... این بیچاره شده بود سوژه خنده ما... یکی از کارامون این بود که قبل از اومدنش همه خاک گچ ها رو از پای تخته جمع می کردیم و می ریختیم روی صندلیش... یه بار هم پونیس گذاشته بودیم رو صندلیش شکر خدا بخیر گذاشت و اتفاقی نیفتاد


- وقتی امتحان می گرفت... می دیدی یکی از بچه ها با صدای بلند از نفر جلویی می پرسه فلانی جواب سوال ۴ چنده... و اون هم با صدای بلند شروع می کرد به گفتن جواب


- دوران دبیرستان سال اول نزدیکای عید بهمون گفتن حق ندارین تو حیاط مدرسه و این جور جاها ترقه بندازین... از اونجایی که بچه های حرف گوش کنی بودیم و به همه قوانین احترام می ذاشتیم ترقه ها رو مینداختیم تو اتاق معاونین... صدای خوبی می داد... همچنین عکس العمل های خوبی هم بعد از انفجار شاهد بودیم.


یاسمن:

- سال سوم دبیرستان نزدیک به عید بود همین جوری خودسرانه کلاسو و مدرسه رو تعطیلش کردیم دمه امتحانات ترم دوم سی نفرمون با مامانامون راهیه مدرسه شدیم


شهره:

- یه روز داشتم ادای معلم ادبیاتون رو که خیلی بد اخلاق بود و هی داد میزد در می آوردم دیدم همه ساکتن و خوشحال شدم که حتما دارم خوب اجرا میکنم که اومد کنارم وگفت:خانم اجازه!


نوشی:

- بنده اصلا بچه بدی نبودم و در نگاه اول سکوت مطلق به من می‌گفت زکی ... توی کلاس نامه رد و بدل می‌کردیم و سوزن رو صندلی جاسازی می‌کردیم و روی تخته کاریکاتورای خوشکل خوشکل می‌کشیدیم(اخه معلممون می‌گفت سوسک می‌بینه چندشش می‌شه. بنده هم همیشه پای تخته سوسک می‌کشیدم به چه بزرگی)


- سوسک جمع کردم توی شیشه .. خودم که نه ... پسر دائیم! خودمم چندشم می‌شد. اوردم مدرسه ... تا دیدیم معلم داره میاد سر کلاس ریختم توی کشوش که گچ ها توش بود .. وایییییییی باورت نمی‌شه .. وقتی کشو رو باز کرد ... من که اشک میومد از چشام از بس خندیده بودم بعدشم هیچ وقت نفهمید منم ... همیشه فکر می‌کرد کناریمه! نمره ریاضی مونو کم کرد .. هر کدوم ۵ نمره ..... ما هم بر اساس یک نقشه‌ی خیلی مخفی، دفتر کلاسی رو دزدیدیم از دفتر. تهدیدمون کردند دست هر کی پیدا کنن بیچارش می کنن! ازونجائی که دست من بود و دیگه راهی نداشتیم، بردیم پشت مدرسه سوزوندیمش ... تیکه های سوختشو توی کشوی ی کلاس دیگه گذاشتیم ... بیچاره اون کلاسیا ... بدبختشون کرد


تینا:

- امتحان فیزیک داشتیم... زنگ قبل از اون در آزمایشگاه فیزیک رو روی دبیرمون قفل کردیم و کلید قفل رو هم انداختیم دور... تا کلیدساز بیاد ما خونه بودیم


سمیرا:

- یه معلم ریاضی داشتیم خیلی بدتیب و ناجور بود ! رو یه کاغذ آرم رپ کشیدم چسبوندم پشتش. تا بفهمه کلی تفریح کردیم!!! البته 3 روز هم اخراج شدیم بعدش!


- یه معلم دینی داشتیم خیلی فضول بود میخواستیم حالشو بگیریم . شرط بندی کردیم سر کلاس مغنعه اینو از سرش بکشیم!
این وسط کلاس که راه میرفت از پشت محکم مقنعه شو کشیدم!! لامصب همچینی سفت یود مغنعه نکون نحورد از بالای چشماش!! بعدش برگشت من و نگاه کرد خندید گفت این خیلی محمکه!
ضایع شدم ها!!! ولی خندیدیم!!


- یه بارم شرط بندی کردیم جلو مدرسه پسرونه پاچه های شلوارمونو تا زانو مدل گل لگد کنی  تا کنیم راه بریم!! و این کارو کردیم! 5 نفربودیم.


فرنوش:

- یه معلم عربی داشتیم که همیشه می چسبید به دیوار ته کلاس و از اونجا افاضه قیض می کرد و یعد می رفت سمت تخته و فیوضاتشو مکتوب می کرد.
ما هم یه بار با گچ سفید به صورت آینه روی دیوار سفید نوشتیم ؛من خرم؛... معلمه هم چسبید و این جمله تاریخی پشت مقنعه اش حک شد.
کلی خندیدیم اما طفلی نفهمیدچرا...آخر کلاس به خاطر اینکه مسئله به دفتر کشیده نشه دو سه نفر به حالت خود شیرینی رفتن و گفتن مانتوش گچیه و براش پاک کردن


آسیه:

- تو دوره هنرستان دوم تو سایت بودیم ما جلو می شستیم 3نفر بودیم من 2 تا از دوستانم معلم که درس می داد دوستم مراقب بود ان دوتای دیگه بند می نداختن هر وقتم معلم می گفت قویدل انجا چه خبره م یگفتیم خانوم هیچی ....


- یه معلم هم داشتیم خیلی اسکل بود سره امتحان دوتا کتاب می ذاشتم زیر دستم یکیش کتابی که امتحان داشتیم یکی هم یه کتاب دیگه همه ی سوال ها را کپی می کردم از تو کتاب هیچ وقتم نمیفهمید از بس گیج بود یه بار امد بالا سر من ایستاد گفت چی کار میکنی گفتم دارم امتحان می دم گفت اهان...


- یادش به خیر یه معلم دیگه داشتیم چاق بود لپاش قرمز بود اسمشو گذاشته بودیم گوجه فرنگی سر زنگای ان فقط اهنگ گوش می دادیم.


روانی:

- یه معلم زمین شناسی داشتیم خیلی ماست بود وسط درس دادن میپرسید سوالی نداری؟ البته هیشکی گوش نمیکرد ولی از این جملش حرصمون میگرفت یه بار که باهاش کلاس داشتیم روی تخته نوشتیم به خدا سوالی نداریم بیخیال شو


- یه بار هم سال اول دبیرستان یه معلم ادبیات خیلی لوسی داشتیم یکی از بچه ها از این عنکبوتا که بهش یه سیم وصل بود بعد فشارش میدادی عنکبوته میپرید اورده بود سر کلاس به معلمه گفت خانم میشه چشماتونو ببنیدن دستاتونو  بگیرید جلو میخوایم سورپرایزتون کنیم بعد عنکبوته رو گذاشت تو دستاش تا چشماشو باز کرد ببینه چیه سیمشو فشار داد عنکبوته پرید تو صورتش. یک جیغی زد رویایی


بهار:

- روز معلم بود. اون موقع ها بچه ها میومدن توی تخم مرغ رو خالی میکردن و توش گلبرگ میریختن، بعد که تخم مرغ رو میزدن به سقف، میشکست و گلا میریخت رو سر معلم! یه معلم دینی داشتیم که خیلی ازش بدمون میومد. وقتی وارد کلاس شد یکی از بچه های شیطون کلاسمون یه تخم مرغ سالم رو زد به سقف و همه ش کامل ریخت رو سر معلم بیچاره!


زندگی سرد:

- سال دوم هنرستان بودم دو روزی بود که بخاطر مریضی نتونسته بودم برم سر کلاسها و وقتی رفتم بچه ها گفتن امتحان تاریخ داریم منم حسابی از اینکه بهم خبر نداده بودن کفری شدم آخه بچه خر خون بودم. رفتیم سر کلاس دیدیم دبیرمون سوال هارو آورد گذاشت رو میزش گفت این ساعت رو وقت میدم بخونید ساعت بعد امتحان. ما هم داشتیم حرص میخوردیم که الآن سوال ها رو میزه اما ما بیخبر. دبیرمونم کلا عاشق این بود که تو کلاس رژه بره. گفت هر سوالیرو که نفهمیدین بگین میام سر میزتون توضیح میدم منم میز دوم بودم با بچه های ردیفهای آخر نقشه کشیدیم که دبیرو بکشن آخر کلاس واسه توضیح ۱جواب طولانی که مثلا نفهمیدن وقتی رفت آخر کلاس بچه ها دورش رو گرفتن و ما هم ۱ از برگه های سوال رو کش رفتیم و پائینترین نمرمون ۱۹ بود و چون امتحان تو نماز خونه و با فاصله های ۱ در میون با چند تا مراقب بود (آخه میان ترم بود) شکشون مبنی بر تقلب به جائی نرسید تازه دبیره هم کلی تشکر کرد از اینکه ما خودمون رو کشته بودیم و کلاسش بالاترین رتبه رو آورده بود


اگه دوست داشتین خاطراتون رو توی نظرات بنویسین. به اسم خودتون کپیش می‌کنم همین‌جا!


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


<< 1 2 3 4 >>