رفتیم نمایشگاه. با عسل و الینا. رفتیم توی سالن کودکان و نوجوانان، چندتا غرفه رو دیدیم و چندتا کتاب براشون خریدیم و اومدیم.
هیچ انگیزهای برای اینکه که برم توی بخش ناشران داخلی نداشتم. ترجیح میدم برای کتاب خریدن برم انقلاب و از در هر مغازهای که خواستم برم تو، تا اینکه مجبور بشم اینجا این همه غرفه رو نگاه کنم تا بتونم لابهلاش یه چیزی پیدا کنم.
غرفه کانون پرورش رو خیلی دوست دارم، چون همهی کتابهاش همون شکلیه که بود با همون قطع قبلی، با همون طرح روی جلد قبلی و ... یه کتابایی اونجا دیدم که دقیقا توی سه چهارسالگی من هم همون شکلی بودن.
نمیدونم چرا ولی کتاب "دا" رو توی سالن کودکان میفروختن و از اونجایی که قرار شده نشونهها رو دنبال کنم و نشونهها مدتهاست که به من میگن باید این کتاب رو بخونم، دیدن این کتاب وسط اون همه کتاب کودک یه نشونهی قاطع بود برای خریدنش.

با وجود اینکه توی این بحران اقتصادی ده تومن بالاش پول دادم، حس رضایت دارم.
گفتم بحران مالی؟ آره دیگه، میگن شرکتمون ورشکست شده. و البته ورشکست شدن شرکت ما مسئلهی سادهای نیست و نمیشه ساده از کنارش گذشت. چون معنی ورشکست شدن ما اینه که یکی از مهمترین وزارتخونههای این کشور پول نداره و وقتی یه وزارتخونهی مهم پول نداره خوب یعنی دولت یک کمی دچار مشکل شده دیگه. نه؟

خلاصه از این ماه حقوق من رو نصف کردن و حقوق متین رو هم که هف-هش ماهه ندادن. ما هم داریم باروبندیلمون رو جمع می کنیم که از اونجا بیایم بیرون. ولی اینکه در آینده چی منتظرمونه خودمونم نمیدونیم.
به هرحال امیدواریم که سرنوشت تصمیمهای خوبی برامون داشته باشه...




