200 کارتون دوبله فارسی 200 کارتون دوبله فارسی
90 درصد صرفه جویی در هزینه...!
هر کارتون 50 تومان...!
هواپیمای مدل بسازید !
آموزش ساخت هواپیمای مدل
به زبان فارسی - گلایدر و رادیوکنترل
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1388 ساعت 16:13
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید!


بعضی وقتها هست، که حس می‌کنی خدا نعمت رو بهت تموم کرده!


امروز از اون وقتهاست!


خدایا شکرت!


من هم سعی می کنم اونی باشم که باید باشم!



من گره خواهم زد چشمان را با خورشید،
دل‌ها را با عشق،
سایه‌ها را با آب،
شاخه‌ها را با باد
و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره‌ها
بادبادک‌ها به هوا خواهم برد
گلدان‌ها آب خواهم داد...
نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


چهارشنبه 30 اردیبهشت 1388 ساعت 10:12
بازی روزگار 2


سلام!

رمز این نوشته هم همون رمز قبلیه. اگر هنوز نوشته ی پایین رو نخوندین، اول اون رو بخونین!


ادامه دارد...


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


سه شنبه 29 اردیبهشت 1388 ساعت 09:42
بازی روزگار 1


آخیش! بالاخره می تونم با خیال راحت بنویسم! چون متین دیگه نمی‌تونه اینجا رو بخونه و من رو مجبور به خود سانسوری کنه.


ادامه دارد...


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 ساعت 09:59
دغدغه‌هایم!


* مریم و میثم رفتن پیش مشاور ازدواج!


اونم بهشون گفته از 100 تا ازدواجی که توی ایران اتفاق میفته، 25تاشون طلاق می‌گیرن و 50تاشون زندگی موفقی ندارن و فقط زندگی رو تحمل می‌کنن و فقط 25تاش زندگیهای موفقیند.


بهشون گفته من یه سری سوال بهتون می‌دم شما جوابشون رو صادقانه می‌نویسین بعد من بهتون می‌گم به درد ازدواج با هم می‌خورین یا نه! گفته اگه من بگم نه، نباید باهم ازدواج کنین!


راستش من و متین هم رفتیم پیش مشاور ازدواج، ولی نه برای اینکه از طرف ما تصمیم بگیره! رفتیم که به مامانم بگه بذاره من و متین با هم ازدواج کنیم و دستش درد نکنه، همین کار رو هم کرد!


نمی‌دونم چقدر درسته که آدم بذاره یه نفر سومی برای زندگیش تصمیم بگیره! حالا حتی اگه این نفر سوم یه مشاور باشه که خیلیم کارش درسته! 



* من همیشه از آدمهایی که بعد ازدواجشون بی‌معرفت می‌شدن، بدم میومد! آدمهایی که شوهرشون می‌شد همه‌ی زندگیشون و هرچی دوست و آشنا داشتن رو به کل فراموش می‌کردن!


حالا می‌بینم خودمم کم‌کم دارم می‌شم مثل همونا! می‌دونین الان چند وقته یه زنگ به تینا نزدم ببینم چی کار می‌کنه و طلاقش رو گرفته یا نه!

یا حتی به زهرا که کلی ذوق کردم بعد چند سال داره میاد تهران و دیگه می‌تونیم رابطه‌مون رو زیاد کنیم!


نمی‌دونم چرا دستم به تلفن نمی‌ره!


اصلا یه اخلاقی بدی دارم که از بچگی داشتم. اونم اینه که وقتی چند وقت به یه نفر زنگ نمی‌زنم و ارتباطم باهاش کم می‌شه دیگه روم نمی‌شه بهش زنگ بزنم! خیلی بهش فکر می‌کنما! ولی نمی‌تونم باهاش ارتباط برقرار کنم!



* یه دغدغه‌های دیگه‌ای هم هست که یه موقع دیگه می‌گم!



نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


شنبه 26 اردیبهشت 1388 ساعت 18:10
لواشک قمصر کاشان!


لابد وقتی آدم توی این فصل می ره کاشان و قمصر و گلابگیری، باید از اونجا گلاب و عرقیجات بخره، نه لواشک و تمبرهندی غیراستاندارد و ترشی و شربت آبلیمو و سرکه‌ی سیب!


الان که خوب فکر می‌کنم می‌بینم خاله و مامان‌بزرگ حق داشتن فکر کنن خبریه!


و اما:


جاده ابیانه



باغهای اطراف ابیانه



کوچه پس کوچه های ابیانه



قمصر


خونه‌مون توی قمصر!



نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


1 2 3 4 5 >>