طرح های توجیهی اقتصادی طرح های توجیهی اقتصادی
مشاغل پردرآمد
در تابستان شروع کنید
طرح های توجیهی اقتصادی
اطلاعات مشاغل پردرآمد
در تابستان شروع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 16 آذر 1387 ساعت 09:18
یه ستاره...


مامان و بابا رفتن مسافرت و من و متین رفتیم خونشون که مواظب مریم باشیم.


موس کامپیوتر خراب شده و من دارم زیر تختم دنبال موس قدیمیه می‌گردم. موس رو پیدا نمی‌کنم ولی خیلی چیزای دیگه اون زیره. خیلی از چیزایی که اون زیر قایمشون کرده بودم تا کسی نبینه و حالا خودمم فراموششون کرده بودم. و یه سری اسباب‌بازی. یه شطرنج قدیمی. یه منچ قدیمی و ... 


لابه‌لای وسایلم چشمم میفته به ستاره.


ستاره همبازی سالهای بچه‌گیمه.


ستاره یه عروسکه. یه عروسک پلاستیکی که مهمترین کاری که انجام می‌ده اینه که وقتی می‌خوابه چشمهاش رو می‌بنده.


اما ستاره فقط یه عروسک نیست. ستاره همه‌ی کودکی منه. ستاره تنها کسیِ که توی اون سالها تنهایی من رو پر می‌کرد. اون روزایی که مامان صبح تا عصر مدرسه بود و بابا جبهه!


ستاره توی تمام اون روزای سخت جنگ و بمبارون کنار من بوده. ستاره همون کسیِ که من هروقت صدای آژیر قرمز رو می‌شنیدم بغلش می‌کردم و می‌بردمش توی زیرزمین تا اتفاقی براش نیفته.



ستاره رو از زیر تخت درمیارم و لباسهاش رو مرتب می‌کنم و می‌ذارمش روی میز. متین که میاد توی اتاق و چشمش میفته به من‌ و ستاره می‌فهمه که الان یه مستانه‌ی پنج شیش ساله روبروشه و سعی می‌کنه با همین مستانه‌ی پنج شیش ساله ارتباط برقرار کنه. هر دومون می‌شینیم و از اون سالها برای هم تعریف می‌کنیم و از این که خاطرات بچگیمون و شادیها و غصه‌های اون روزامون انقدر شبیه به همِ اصلا تعجب نمی‌کنیم...


نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


چهارشنبه 13 آذر 1387 ساعت 15:22
گندم از گندم بروید؟


ای بابا!‌ متین که حرفم رو باور نکرد هیچی عوضش آقای رئیس باور کرد و همین الان به متین گفت که هرچی تلاش می‌کنه به در بسته می‌خوره و فعلاْ متین باید به همین وضعیت پا در هوای پروژه‌ای راضی باشه.


نمی‌دونم حکمتش چیه ولی این وضعیت خیلی متین رو اذیت می‌کنه. اینکه هر روز صبح برای وارد شدن به شرکت مجبوره کلی سوال جواب پس بده و حقوقش رو هر سه چهار ماه یه بار بگیره و ...


از طرف دیگه هم نمی‌تونیم تصمیم بگیریم که بره دنبال یه کار دیگه یا نه. چون کارش اینجا واقعا براش لذت بخشه و حدسمون اینه که جاهای دیگه هم وضعیت استخدامی بهتری ندارن.


دلیل این اتفاقها و این همه به در بسته خوردن رو نمی‌فهمم چون به شدت اعتقاد دارم که هر اتفاقی که برای ما میفته نتیجه‌ی مستقیم عمل خودمونه و نمی‌فهمم که متینی که توی تمام زندگیش سعی داشته گره از کار دیگران باز کنه، چرا حالا باید با این همه گره ی بسته روبرو بشه...



نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


سه شنبه 12 آذر 1387 ساعت 10:23
زندگی مسالمت آمیز


امروز بیست و پنجمین روزیه که به متین قول دادم براش لوبیاپلو درست کنم، اما نکردم. نمی‌دونم چرا، اما هربار که می‌رم در فریزر رو باز کنم و لوبیا رو از توش بیرون بیارم یه چیز خوشمزه‌تر میاد جلوی چشمم و دلم هم که تابع چشمم و دستم هم که تابع دلم...


من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم به این راحتی توی زندگی جا بیفتم و بتونم هم کار بیرون رو بکنم و هم کارای خونه رو. حداقل فکر می‌کردم تا دو سه ماه هیچ کس نتونه به غذاهام لب بزنه و از اولم اینو به متین گفته بودم. ولی خوشبختانه این اتفاق نیفتاد و با اینکه بیشتر غذاها رو برای اولین بار توی خونه‌ی خودمون درست کردم و چون کتاب آشپزیم خیلی سنگینه زورم اومد از اون هم کمک بگیرم، اما هم خودم و هم متین از دست پختم راضی بودیم. فکر می‌کنم یه استعداد نهفته در این زمینه داشتم که شکوفا شده!


راستش یه چند وقتیه من و متین داریم به صورت مسالمت‌آمیز با هم زندگی می‌کنیم و دیگه از اون اذیت کردنا و سرکار گذاشتنهای درست و حسابی که اشک طرف رو در میاورد توی زندگیمون خبری نیست.


یادش به خیر اون روز که قرار بود من و متین بعد یه هفته بعدازظهر رو با هم بگذرونیم و من با کلی ذوق و شوق براش گل خریده بودم و رفته بودم سر قرار، بهم زنگ زد و گفت: "دیر اومدی منم یه کاری برام پیش اومده دارم برمی‌گردم خونه." چه اشکی می‌ریختم از دلتنگی و چه حس استثنایی داشتم وقتی بهم گفت: "برگرد و پشت سرت رو نگاه کن."


و البته بماند که من چند روز بعد چه جوری تلافی کردم.


خلاصه که امروز بدجوری به سرم زده که برای جلوگیری از یکنواخت شدن زندگیمون هم که شده یه جوری حال متین رو بگیرم. فعلاً هم ایده‌ام اینه که وقتی اومد شرکت بهش بگم که آقای رئیس بهم گفته که وضعیت استخدام متین درست نشده و دیگه کاری از دستش برنمیاد و از من خواسته این موضوع رو یه جوری به متین بگم.


حالا فکر کنم ببینم تا بعدازظهر ایده‌های بهتری به ذهنم تراوش می‌کنه یا نه!



نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


یکشنبه 10 آذر 1387 ساعت 09:38
زندگی را به رنگ آرامش ، رنگ خواهم کرد...


چند وقتیه یه خانوم مسن دم در شرکت می‌شینه که به کسی اجازه نده با آرایش غلیظ و مانتوی کوتاه و روسری رنگ و وارنگ وارد شرکت بشه. 


اوایل که اونجا نشسته بود من با ترس و لرز روسریهام رو سرم می‌کردم و می رفتم شرکت. اما از اونجایی که هیچ وقت هیچی نگفت منم یواش یواش پررو شدم.

 

دیروز سر راهم یه روسری سفید با گلهای محو بنفش خریده بودم و چون مطمئن بودم خانومه نمی ذاره با این روسری از در شرکت برم تو، یه مقنعه هم گذاشتم توی کیفم.


دم در که رسیدم دیدم خانومه داره یه جوری نگاهم می‌کنه. اومدم دست کنم توی کیفم و مقنعه‌ام رو بردارم که گفت: "تو این روسریهات رو از کجا می‌خری؟ خیلی قشنگن. می‌شه یه دونه هم برای من بخری؟"



کلاً من عاشق رنگم. دوست دارم همه چیزم پر از رنگهای شاد باشه. درک نمی‌کنم چرا همکارام میان و با آب و تاب تعریف می‌کنن که رفتن مانتوی مشکی خریدن. من تا حالا تو زندگیم فقط یه مانتوی مشکی داشتم که اون رو هم به زور خریدم.


من فکر می‌کنم هر آدمی یه رنگ خاص داره که خیلی از خصوصیاتش رو  ایجاد می‌کنه. اگه به رنگ خودش اهمیت بده و توی انتخابهاش از اون رنگ استفاده کنه این رنگ براش زنده می‌مونه ولی اگه بهش اهمیت نده، اون رنگ کم کم توی وجودش از بین می‌ره و این آدم بی رنگ می‌شه.



رنگ من ترکیب رنگهاست. ترکیبی از آبی‌، سرمه‌ای، بنفش، نارنجی، صورتی، قرمز، سبز و زرد روی زمینه ی سفید...


رنگ متین صورتیه...


رنگ سمانه (همکارم) قهوه‌ایه...


...

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


شنبه 9 آذر 1387 ساعت 10:21
رازهای نهان


مسابقه‌ی The Moment of Truth* که تموم می‌شه مسواکم رو می‌زنم و می‌رم توی تخت. اتاق خوابمون سرده. پتو رو می‌کشم روی سرم و به متین می‌گم یه پتوی دیگه هم از توی کمد بیاره. متین هم مسواکش رو می‌کنه و پتو رو برمی‌داره و میاد. ساعت نزدیکه یکه.  متین خسته است و باید زود بخوابه که بتونه صبح زود بیدار بشه و بره برای مسکن مهر پول واریز کنه. ولی من خوابم نمیاد. بدجوری هوس کردم با متین حرف بزنم مثل اون شبایی که تا نزدیکای صبح با هم چت می‌کردیم. 


هنوز تو حال و هوای مسابقه و سوالاشم و اینکه توی جواب هیچ سوالی نباید دروغ بگی. مثلا اگه وقتی جلوی دوست دخترت ازت می‌پرسه که تو به دوست صمیمی دوستت هم علاقه‌مندی و تو بگی نه و بعد دروغ‌سنج جلوی همه اعلام کنه که تو داری دروغ می‌گی. هم 25 هزار دلار رو از دست می‌دی، هم آبروت رو و هم احتمالا دوست دخترت رو.

  

به متین می‌گم امشب می‌تونی یه سوال ازم بکنی و من بهت قول می‌دم که حقیقت رو بهت بگم و به جاش منم یه سوال ازت می‌پرسم و تو هم باید حقیقت رو بگی.


می‌گه باشه و نمی‌دونه که من سالهاست که دنبال جواب این سوالم می‌گردم.


یک کمی فکر می‌کنه و می‌گه اول تو بپرس.


می‌پرسم: متین پونزده خرداد اون سوال چه اتفاقی برات افتاده بود؟


جا می‌خوره. توقع این سوال رو نداره. بهش می‌گم نوشته‌ای رو توی وبلاگ قبلیش راجع به پونزده خرداد نوشته خوندم ولی جز طعم تلخش چیزی ازش نفهمیدم.


همه‌چیز رو برام تعریف می‌کنه. با جزییاتش. و من مبهوتم که من و متین هنوز چقدر رازها و حرفهای نگفته داریم و مبهوت از اینکه هردومون چقدر عوض شدیم، چقدر بزرگ شدیم و...


همون جور که تعریف می‌کنه وبلاگش رو با موبایلم میارم و اون نوشته رو مرور می‌کنم و تازه می‌فهمم که چرا از غرق شدن توی دریا می‌ترسه...




* The Moment of Truth یک مسابقه تلویزیونی جذاب آمریکایی است. در این شوی پرطرفدار شرکت کنندگان با ۲۱ سوال حساس و اغلب غیرمنتظره از فیلترهای دروغ‌سنج عبور کرده و در صورت دادن پاسخی درست جایزه نقدی مسابقه را از آن خود می‌کنند.


خانم یا آقای شرکت کننده در شوی تلویزیونی The Moment Of Truth می‌بایست هر یک از ۲۱ سوال را با جواب “بله” یا “خیر” پاسخ دهد و چنانچه پاسخ وی در سیستم دروغ‌سنج تایید شود جایزه مختص به آن سوال را برده و سوال بعدی پرسیده می‌شود. در صورت فاش شدن تنها یک دروغ یا بی‌پاسخ گذاشتن تنها یک سوال، شرکت کننده تمامی مبلغ کسب شده را از دست می‌دهد.


حضور خانواده و معشوق شرکت‌کنندگان در استودیو و طرح سوالاتی سخت درباره زندگی خصوصی آنان استرس و هیجان برد جایزه پانصدهزار دلاری این مسابقه را می‌افزاید.



نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


<< 1 2 3 4 >>