چند وقتیه یه خانوم مسن دم در شرکت میشینه که به کسی اجازه نده با آرایش غلیظ و مانتوی کوتاه و روسری رنگ و وارنگ وارد شرکت بشه.
اوایل که اونجا نشسته بود من با ترس و لرز روسریهام رو سرم میکردم و می رفتم شرکت. اما از اونجایی که هیچ وقت هیچی نگفت منم یواش یواش پررو شدم.
دیروز سر راهم یه روسری سفید با گلهای محو بنفش خریده بودم و چون مطمئن بودم خانومه نمی ذاره با این روسری از در شرکت برم تو، یه مقنعه هم گذاشتم توی کیفم.
دم در که رسیدم دیدم خانومه داره یه جوری نگاهم میکنه. اومدم دست کنم توی کیفم و مقنعهام رو بردارم که گفت: "تو این روسریهات رو از کجا میخری؟ خیلی قشنگن. میشه یه دونه هم برای من بخری؟"
کلاً من عاشق رنگم. دوست دارم همه چیزم پر از رنگهای شاد باشه. درک نمیکنم چرا همکارام میان و با آب و تاب تعریف میکنن که رفتن مانتوی مشکی خریدن. من تا حالا تو زندگیم فقط یه مانتوی مشکی داشتم که اون رو هم به زور خریدم.
من فکر میکنم هر آدمی یه رنگ خاص داره که خیلی از خصوصیاتش رو ایجاد میکنه. اگه به رنگ خودش اهمیت بده و توی انتخابهاش از اون رنگ استفاده کنه این رنگ براش زنده میمونه ولی اگه بهش اهمیت نده، اون رنگ کم کم توی وجودش از بین میره و این آدم بی رنگ میشه.

رنگ من ترکیب رنگهاست. ترکیبی از آبی، سرمهای، بنفش، نارنجی، صورتی، قرمز، سبز و زرد روی زمینه ی سفید...
رنگ متین صورتیه...
رنگ سمانه (همکارم) قهوهایه...
...
نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...




