دهکده نیلوفر آبی دهکده نیلوفر آبی
با بازی : سونگ ایل گوک  ، جومونگ
زیرنویس فارسی + 100 سریال کره ای
هر فیلم 140 تومان
مجموعه ۹۵ فیلم ۲۰۰۹ با کیفیت بالا
به همراه زیر نویس فارسی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 29 شهریور 1387 ساعت 14:06
طوطیا


چند دقیقه وقت داری؟

چند دقیقه وقت داری تصور کنی یه آدم دیگه‌ای؟ یه زن بیست و هشت ساله.


یه زن بیست و هشت ساله‌ای که وقتی که پونزده سالت بوده با یه مرد سی ساله ازدواج کردی. به زور بابات باهاش ازدواج کردی، در حالیکه ازش متنفر بودی. اون موقعها پسرداییت عاشقت بوده. تو هم دوستش داشتی. اما بابات نذاشته باهاش ازدواج کنی.


وقتی ازدواج کردی شوهرت مجبورت کرده بیاین تهران. قبلش یزد زندگی می‌کردی. مامان و بابا و خواهر و برادرات و چندتا دوستی که از دوران مدرسه برات مونده ، یزد زندگی می‌کنن.

با همون سن کمت فکر می‌کنی شاید مرور زمان کمکت کنه و تنفرت از شوهرت کم بشه. توی همون سالهای اول سعی می‌کنی با خونواده‌ی شوهرت ارتباط برقرار کنی ولی اونا تحویلت نمی‌گیرن. شوهرت هم دوست نداره تو با خونوادش ارتباط زیادی داشته باشی. اصلا شوهرت دوست نداره تو با هیچ کس ارتباط داشته باشی.


یکی دو ماه بیشتر از زندگیت نگذشته که ناخواسته حامله می‌شی. بچه‌ات رو دوست داری. سعی می‌کنی همه تنهایی‌هات رو با این بچه پر کنی. شوهرت اما بچه رو دوست نداره. کتکش می‌زنه و آزارش می‌ده . همون کاری که با تو هم می‌کنه.


زمان می گذره و تو توی خونه‌ی خودت شکنجه میشی. هم شکنجه جسمی و هم شکنجه روحی. بچه‌ات کم کم داره بزرگ می‌شه و هر روز بیشتر از روز قبل از پدرش متنفر می‌شه. همون حسی که تو توی این چهارسال داشتی.

هیچ کس رو نداری. تنهای تنهایی. هیچ نقطه‌ی روشنی توی زندگیت وجود نداره. حتی نمی‌تونی به طلاق هم فکر کنی. چون می‌دونی که نه پیش خونواده‌ی خودت و نه پیش خونواده‌ی شوهرت جایی نداری و با یه بچه نمی‌تونی خرج زندگیت رو دربیاری.


تحمل می‌کنی.

شکنجه می‌شی و تحمل می‌کنی.
درد می‌کشی و تحمل می‌کنی.
خیانت می‌بینی و تحمل می‌کنی.

دیگه تنهایی عادتت شده. دیگه با بی‌کسی خو گرفتی. تنها دعای زندگیت اینه که یکی رو داشته باشی که باهاش حرف بزنی. خدا حاجتت رو براورده می‌کنه. خیلی اتفاقی یه نفر سر راهت سبز می شه که اتفاقا شنونده خیلی خوبیه. هر وقت باهاش حرف می‌زنی سبک می‌شی. آروم می‌شی. تنهاییت رو فراموش می‌کنی. دردهات رو یادت می‌ره.


اما سر یه دو راهی گیر کردی چون این کسی که سر راهت قرار گرفته یه مَرده. مرد بودنش برای تو مهم نیست چون تو به چشم یه دوست بهش نگاه می کنی به چشم یکی که حرف زدن باهاش آرومت می‌کنه. اما به هر حال این دوست یه مرده.


دو راهیه بدیه. انتخاب بین برگشتن به دوران تلخ تنهاییها و دردها و یا تحمل یه عذاب وجدان همیشگی.

بچه دومت تو راهه. نمی‌خوای به دنیا بیاد. نمی‌خوای یه آدم دیگه رو توی این زندگی سخت شریک کنی. نمی‌خوای کس دیگه‌ای رو به دنیا بیاری که شوهرت بتونه شکنجه‌اش کنه. از خدا می‌خوای که این اتفاق نیفته.

اما اون بچه به دنیا میاد و با تمام شیرینیش نمی‌تونه دل پدرش رو نرم کنه.


زندگیت همون شکلیه که بود. با این تفاوت که حالا یه نقطه‌ی روشن توی زندگیت پیدا شده . اون دوست زندگیت رو روشن کرده. با حرفهاش کلی بهت امید می‌ده. مرتب ازت می‌خواد که برای اینکه زندگیت رو بهتر کنی تلاش کنی. ازت می‌خواد به شوهرت بیشتر محبت کنی و دلش رو بدست بیاری. می‌دونی فایده‌ای نداره اما حرفهاش آرومت می‌کنه.


هنوزم بعضی وقتها به انتخابی که کردی شک می‌کنی. اما حالا که نور رو دیدی دیگه نمی‌تونی به اون سیاهی مطلق برگردی...


حالا تو، آره خود تو، چی فکر می‌کنی؟ فکر می‌کنی توی یه همچین موقعیتی انتخاب دیگه‌ای می‌کردی؟




پ.ن: نظرات این پست رو میخونم اما برای خودم نگهش می‌دارم و تاییدش نمی‌کنم. دوست دارم نظر واقعیتون رو بگین. حتی شده با اسم مستعار.

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


چهارشنبه 27 شهریور 1387 ساعت 12:35
نجات بادبادک


بالاخره بعد از کلی وعده و وعید و خواهش و التماس تونستم وبلاگم رو از چنگ این هکر بدجنس دربیارم و بلافاصله بعد از اینکه پسوردم رو عوض کردم و یه پسورد درست و حسابی براش گذاشتم، آقای هکر رو تهدید کردم که اگه یه بار دیگه یه همچین کاری با من و بادبادک و دوستام بکنه بلایی سرش میارم که...

 

و البته بهش گفتم که نه تنها هیچ کدوم از وعده‌هام رو عملی نمی‌کنم، بلکه به خاطر این عمل قبیح تا یه هفته از سحری و افطاری خبری نیست و به عنوان جریمه در پست بعد به افشای برخی از اسرار خانوادگی اقدام خواهم کرد!


در ضمن از تمامی ایده‌های شما برای دادن یه درس عبرت درست و حسابی به آقای هکر با روی باز استقبال می‌شود.



نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


سه شنبه 26 شهریور 1387 ساعت 10:02


دوشنبه 25 شهریور 1387 ساعت 09:44
کوچه‌ی علی‌چپ!


دارم برنج رو آب کش می‌کنم که متین میاد تو آشپزخونه و توی غذا سرک می‌کشه.


- نکن متین. روزه‌ای گشنه‌ات می‌شه.
- خوب تو اینجایی من تنهایی حوصله‌ام سر می‌ره.
- تو برو من برنج رو می‌ذارم و میام.
- مستانه می‌خوای یه خاطره‌ی بامزه برات تعریف کنم؟


متین عاشق کودکیشه. وقتی می‌خواد خاطره‌ای از کودکیش تعریف کنه حالت چشمهاش عوض می‌شه. انگار همه‌ی انرژی چشمهاش از بیرون منتقل می‌شه به درون و از زمان حال می‌ره به گذشته.


" بیستم شهریور بود. بابا رفته بود بیمارستان دنبال مامان و دوقلوها. دوقلوها روز قبلش به دنیا اومده بودند و من هنوز ندیده بودمشون. من و رضا توی حیاط خونه منتظر بودیم و با گوسفندی که قرار بود قربونی بشه بازی می‌کردیم.

رضا بهش غذا می‌داد و من قلقلکش می‌دادم. عمو داشت توی رادیو اخبار گوش می‌داد. قشنگ یادمه داشت از تعداد کشته‌ها و زخمی‌های روز هفده شهریور گزارش می‌داد. عمو گریه می کرد و من و رضا توی حیاط بازی می کردیم و می‌خندیدیم..."


یه چشمم به برنجه و یه چشمم به ماهی‌های توی ماهیتابه.


متین تعریف می‌کنه و من گوش می‌دم. بعضی جاهاش رو با هیجان تعریف می‌کنه و بعضی جاهاش رو با دلتنگی. متین تعریف می‌کنه اما یه چیزی سرجاش نیست. نمی‌فهمم چی. اما می‌دونم که یه چیزی سرجاش نیست.


توی چشمهاش نگاه می‌کنم. حالت چشمهاش مثل همیشه نیست. خنده‌اش رو به زور نگه داشته. بالاخره دوزاریم میفته!


-  متین خیلی بدجنسی. من رو می‌ذاری سر کار؟ تلافی می‌کنم!




پ.ن1: متین بچه آخره و دوقلوها چهار سال از متین بزرگترند.


پ.ن2: یادم نیست هفده شهریور چه سالی اتفاق افتاده ولی تا اونجایی که یادمه به عمر من و متین قد نمی‌ده.


پ.ن3: گاهی کوچه‌ی علی‌چپ بهترین جا برای فرار کردن از واقعیتهای تلخه.


پ.ن4: برای اینکه نگران نشین می‌گم که با اینکه من و متین روزی دو سه بار با هم دعوا می‌کنیم ، ولی هیچ مشکلی با هم نداریم.

مشکل نفر سومیه که طاقت بعضی چیزا رو نداره و زندگی رو بیخودی به خودش و به ما تلخ می‌کنه. من و متین هم نامردی نکردیم و تصمیم گرفتیم دو سه روزی زندگی رو واقعا بهش تلخ کنیم تا فرق تلخیها و سختیهای واقعی و موهومی رو با هم بفهمه.

شدم عین این مامانا که وقتی بچه‌شون بیخودی گریه می‌کنه تهدیدش می‌کنن که: "میخوای بزنمت تا درست گریه کنی!"


پ.ن5: برای اونایی که بادبادک رو از اول دنبال می‌کردن حدس زدن اینکه این نفر سوم کیه کار سختی نیست.

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


شنبه 23 شهریور 1387 ساعت 10:26
پَلَشت


حالم از خودم به هم می‌خوره. تا حالا هیچ‌وقت انقدر پلید و پَلَشت نبودم. تا حالا هیچ‌وقت انقدر بی‌رحم و سنگدل نبودم. اما هیچ راه‌حل دیگه‌ای برام باقی نمونده.


فقط می‌خوام بهش ثابت کنم که همیشه اتفاق‌های بدتری هم هست. می‌خوام بهش ثابت کنم اتفاقهایی خیلی بدتر از اون چیزی که به خاطرش دو هفته است شب و روز خودش و ما رو سیاه کرده هم وجود داره. دلم می‌خواد اونقدر درد بکشه که درد الانش به نظرش کوچیک و بی‌اهمیت بیاد و بعد با رفع این اتفاق بد به آرامش برسه و عوض این همه ناشکری، خدا رو شکر کنه.


حالم از خودم بهم می‌خوره.



نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


1 2 3 >>