امروز یه ماه از اون شنبه میگذره. همون شنبهای رو میگم که مدتها بود انتظارش رو میکشیدیم و از مدتها قبل هر شب رو با رویای اون شنبه می خوابیدیم.
از اون شنبهای که مدتها بود هر روز مرورش میکردیم و برای لحظه لحظهاش برنامهریزی میکردیم.
امروز یه ماه از اون شنبه میگذره. از اون شنبهای که من به شوق تو ساعت چهار صبح از خواب بیدار شدم و نمازم رو خوندم و توی قنوتم دعا کردم که آرامش همراه همیشگی زندگیمون باشه.
از اون شنبهای که تو برعکس همیشه درست سر موقع اومدی دنبالم. اومدی و ایستادی و بهتزده نگاهم کردی. بهت گفتم: متین مطمئنی؟ لبخند تایید کنندهات چهرهات رو از همیشه زیباتر کرده بود.
امروز یه ماه از اون شنبه میگذره. از اون شنبهای که من بدون دغدغهی اینکه ممکنه لباس سفیدم کثیف بشه روی برگهای خشک دراز کشیده بودم و تو میرفتی و برگ پیدا میکردی و روی دامنم میریختی.
از اون شنبهای که اونقدر وقت اضافه آورده بودیم که دو سه ساعت رفتیم مهمونی خونهی مامانبزرگ. تو دراز کشیدی و من بالای سرت نشستم و یه دل سیر نگاهت کردم.
امروز یه ماه از اون شنبه میگذره. از اون شنبهای که دست در دست هم از پلهها بالا رفتیم و برعکس همیشه از اینکه جلوی همه دستهای همدیگه رو بگیریم، خجالت نمیکشیدیم.
از اون شنبهای که روی پلهها لیز خوردم و افتادم و به خاطر اینکه فیلمبردار فیلم رو میکس نکنه و این صحنه رو از توش حذف نکنه همون شب فیلم رو ازش گرفتیم.
امروز یه ماه از اون شنبه میگذره. از اون شنبهای که همه رو رسوندیم خونههاشون و تنهای تنها بدون اینکه کسی همراهمون بیاد اومدیم خونهی خودمون.
از اون شنبهای که من زیر بار سنگین اون لباس و اون همه آرایش کم تحمل شده بودم و دلم میخواست وقتی رسیدیم خونه یه دوش آب سرد بگیرم. ولی وقتی رسیدیم خونه آب قطع بود.
امروز یه ماه از اون شنبه میگذره. از اون شنبهای که من و تو بعد از سالها انتظار، بدون هیچ دغدغهای کنار هم آروم گرفتیم.
از اون شنبهای که آروم توی گوشت زمزمه کردم که دوستت دارم و قبل از اینکه جوابت رو بشنوم، خوابم برده بود.

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...




