هرکسی از دید خودش به مسئله نگاه میکنه. هرکسی حرف خودش رو میزنه بدون اینکه حرفهای دیگران رو بشنوه.
باباجونی افکار و عقاید خاص خودش رو داره.
مامان نگاه میکنه به فامیلهای از دماغ فیل افتادهش.
خاله راضیه میخواد آرزوهای دست نیافتهی خودش رو محقق کنه.
بابای متین هم دلایل خودش رو داره.
هیچکس حرف بقیه رو نمیشنوه. برای هیچکس دلایل بقیه مهم نیست. هرکسی میخواد عروسی مستانه اونطوری باشه که خودش میخواد.
هیچکس مستانه رو جدی نمیگیره.
بابا، مستانه رو متهم میکنه به بیملاحظگی.
مامان، مستانه رو متهم میکنه به طرفداری از خونوادهی متین.
خاله راضیه، مستانه رو متهم میکنه به خودخواهی.
هیچکس مستانه رو جدی نمیگیره.
مستانه مجبوره بشینه و همهی این حرفها رو گوش کنه. نمیتونه بره توی اتاق و در اتاقش رو ببنده و صدای هیچکس رو نشنوه. این روزای آخر نباید از این اتفاقها بیفته. مستانه میشینه و گوش میده و سر تکون میده.
مستانه با خودش فکر میکنه اون موقعی که این انتخاب رو کرد میدونست که یه روزی یه همچین اتفاقهایی میفته.
فکر میکنه این حرف و حدیثا در مقابل چیزایی که تویه سال قبل عقدش شنید، هیچی نیست.
مستانه یادش میاد چند روز پیش وقتی تینا بهش گفته بود چقدر سختی کشیدین، چیز زیادی به خاطر نمیاورد.
مستانه میدونه که دو سه ماه دیگه از سختیهای این روزها هم چیزی توی خاطرش نمیمونه.
هرکسی حرف خودش رو میزنه.
هیچکس مستانه رو جدی نمیگیره.





