طرح های توجیهی اقتصادی طرح های توجیهی اقتصادی
اطلاعات مشاغل پردرآمد
در تابستان شروع کنید
اطلاعات مشاغل پردرآمد
طرح های توجیهی اقتصادی
مخصوص علاقمندان به کارآفرینی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 24 اردیبهشت 1387 ساعت 15:56
حکم

 

مستانه خیلی دوست داشت بدونه اگه دست از پا خطا کنه چی می‌شه. اون از سر به سر گذاشتن لذت می‌بره. شنیدم گفته می‌شه سر به سر هر کسی گذاشت . اصلاً هم مهم نیست طرف کی باشه... یه ضرب المثلی هست، شنیدین؟

بازی بازی با دم شیر هم بازی؟؟؟

نمــــــک می‌ریزی تو چایـــــی من؟؟!

می‌خوای ببینی چی میشه؟؟؟؟


«بدین وسیله اعلام می‌گردد که مستانه به جرم دست از پا خطا کردن به یک هفته کار اجباری در منزل شامل: رنگ زدن کابینتها، شستن دیوارها، پاک کردن شیشه‌ها و تمیز کردن سرامیک‌ها محکوم می‌شود. ضمنا تا 6 ماه آینده نیز از دَدَر دودور و خصوصاً نفقه خبری نیست.

تبصره ۱- این حکم از عصر دیروز اجرایی شده و هیچ‌گونه تخفیف یا تعلیقی در کار نیست.

تبصره ۲- روز ۲۲ تیر یک استثناء است و هیچ روز دیگری ۲۲ تیر نیست. »

 


بیگاری

 

نمک می‌ریزی تو چایی من؟؟؟ نمـــــــک؟؟؟ تو چایی؟؟؟؟؟؟؟ تو چایی متـــــــین؟؟؟؟؟؟

 

نویسنده : متین موضوع : زندگی جاریست...


دوشنبه 23 اردیبهشت 1387 ساعت 14:45
چایی شور

 

متین از صبح داره با فاطمه یک گزارش مشترک آماده می‌کنه. حوصله‌ام سر رفته. دلم می‌خواد مثل همیشه سر به سرم بذاره و اذیتم کنه. ولی خیلی درگیر کارشه.

میز فاطمه بغل میز منه. متین تقریبا بالای سر من وایساده. هر چند دقیقه یه بار برمی‌گرده و چپ چپ توی مانیتورم نگاه می‌کنه و می‌گه مواظب باش دست از پا خطا نکنی.

 

آقای آبدارچی براش چایی آورده و گذاشته روی میز من. متین عاشق چاییه اونقدر که رفته برای خودش چایی ساز خریده که بذاره توی جهیزه‌ی من.

تا روش رو برمی‌گردونه توی چاییش نمک می‌ریزم. فقط برای اینکه بفهمم اگه دست از پا خطا کنم چی کار می‌کنه.

 

هنوز چاییش رو نخورده. باید منتظر باشم.

 

راستی این اردیبهشت چرا تموم نمی­شه؟ من اردیبهشت رو خیلی دوست دارم ولی آخه پولهامون ته کشیده. از وقتی پول پیش خونه رو دادیم، داریم با سیلی صورت خودمون رو سرخ نگه می‌داریم.

 

-  متین جان این چاییت سرد شد.

 

دیروز من رفتم و ته مونده‌ی همه‌ی حسابهامون رو جمع کردم. کلش شد ده تومن. با هزار تومنش برای خودم و مریم بستنی خریدم و حالا فقط همین نه تومن برامون مونده که با چهارتومنش باید رنگ بخریم و بقیه‌ی کابینتها رو رنگ کنیم.

 

یه قُلُپ از چاییش رو خورد ولی از بس گرم کاره هیچی نفهمید.

 

معمولاً حقوق سربازی متین رو بیست و چهارم ماه می‌دن. یعنی فردا. حقوقش سی تومن بود که بعد از ازدواج نفقه‌ی منم بهش اضافه شد و الان چهل تومن می‌گیره. کم هست. ولی توی این شرایط مثل یه لنگه کفش توی بیابون غنیمته.

 

ای بابا! انگار نمکش رو کم ریختم. تا ته لیوان رو سرکشید ولی چیزی نفهمید.

 

-  متین چاییت سرد شده بود، نه؟ الان می‌رم برات یه چایی داغ میارم.

 

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


یکشنبه 22 اردیبهشت 1387 ساعت 15:57
آرامش

 

یه حس خاصی دارم این روزا. یه آرامش مطلق و نامحدود.

حس یه مسافری که بعد از طی کردن یه راه طولانی و دشوار برگشته خونه‌اش.

حس یه مریضی که بعد از ساعتها درد کشیدن و بیداری کشیدن یهو دردش آروم می‌گیره.

حس یه نفر که بعد از مدتها نگرانی و چشم انتظاری به مقصودش می‌رسه.

 

دلیلش رو نمی‌فهمم. دلیل اینکه الان اومده سراغم رو نمی‌فهمم. اما تا می‌تونم خودم رو توی این آرامش غرق می‌کنم و ازش لذت می‌برم. 

 

حس می‌کنم این روزا بیشتر از هرچیزی به یه خواب درست حسابی نیاز دارم. بالاخره مسافری که این همه راه رو طی کرده خسته‌ است.

 

 

یه چیزی رو دوست دارم ازتون بپرسم و دوست دارم صادقانه بهش جواب بدین. اگه یه روزی بفهمین یه دوست که خیلی دوستتون داره و سرنوشتتون خیلی براش مهمه وبلاگتون رو می‌خونه، چه حسی پیدا می‌کنین؟ ناراحت و عصبانی می‌شین یا خوشحال؟ چه واکنشی نشون می‌دین و چه تصمیمی می‌گیرین؟ 

 

اگه می‌دونستم ناراحت نمی‌شی بهت می‌گفتم چقدر از اینکه مدتهاست می‌تونم اینجا باهات حرف بزنم خوشحالم . بهت می‌گفتم که دلم چقدر برات تنگ شده. بهت می گفتم که چقدر دوستت دارم.

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


جمعه 20 اردیبهشت 1387 ساعت 20:22
آرزوهای محال

 

چند وقت پیش یه بازی توی وبلاگستان راه افتاده بود، بازی آرزوهای محال . یادتونه نه؟

چرا هیچ کدومتون من رو دعوت نکردین؟ چرا هیچ کدومتون فکر نکردین شاید این مستانه هم یه آرزوهایی داشته باشه که دلش بخواد براتون بگه؟

البته من یاد گرفتم که از کسی توقعی نداشته باشم. اگه دعوتم می‌کردین لطفتون رو نشون می‌دادین حالا هم نکردین خودم یه پست می‌زنم و آروزهای محالم رو توش می‌نویسم. این جوری دیگه محدودیتم ندارم و هرچندتا آرزو که بخوام می‌کنم.

 

اولین آرزوی محال من اینه که بتونم زمان رو تحت سلطه‌ی خودم در بیارم. هر وقت بخوام متوقفش کنم و هر وقت بخوام یه کاری کنم که آروم پیش بره. یه کاری کنم که روزای سخت و تلخ با سرعت بگذرن و فراموش بشن و روزای خوب و شیرین کِش پیدا کنن.

 

دومین آرزوی محالم اینه که یه سری از این رسم و رسومهایی که توی خونواده‌ها هست از بین بره و آدمها فقط برای اینکه رسمه یه کارایی رو انجام بدن خودشون رو به سختی نندازن و اذیت نکنن.

آخه من به کی بگم دوست دارم توی پذیرایی خونه‌ام به جای اینکه یه بوفه پر از ظرف و ظروف باشه  یه کتابخونه پر از کتاب باشه؟

آخه چرا وقتی نه من دوست دارم، نه مامانم و نه مامان متین مجبوریم برای خرید عروس دسته‌جمعی با هم بریم؟

انقدر حس بدیه مجبور باشی برای خریدن یه تیکه پارچه دو نفر رو دنبال خودت بکشونی. باید خیلی طولش ندی که خسته نشن. باید یه چیزی بخری که همه بپسندن و ...

 

ولی آخرین و البته مهمترین آرزوی محال من اینه که امشب بتونم توی اتاق خودم بخوابم.

جدی الان یه هفته است که این امکان از من گرفته شده بسکه اتاقم شلوغه. هفته‌ی پیش کمد لباسهام رو ریختم بیرون و یه سری از لباسا رو بسته‌بندی کردم که برای رفتن آماده باشن. یه سری رو هم ریختم توی ماشین لباسشویی و شستم. خشک که شد مامان آورد و گذاشتشون توی اتاقم و از اون روز تا حالا اینجان. توی اتاقم و من هیچ‌جوری نمی‌تونم باهاشون کنار بیام

 

از اون ‌طرف هم یه سری از خریدایی که کردیم هیچ‌جای خونه جا نشده و منتقل شده به گوشه‌ی اتاقم.

 

از همه بدتر این مانیتور قدیمیه است که واقعا نمی‌دونم گوشه‌ی اتاق من چی‌می‌خواد و واقعا نمی‌دونم اگه از اینجا بیرونش کنم چه سرنوشتی در انتظارشه.

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


چهارشنبه 18 اردیبهشت 1387 ساعت 08:32
کناره‌ی راه عشق!

 

عطف به پست راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست... دوستانِ همیشه همراه بادبادک از سرِ پند و دلسوزی و خیرخواهی و لطفِ همیشگی‌ای که به مستانه‌ی عزیزِ من دارند، نکاتی را از قبیل کامنت زیر گوشزد کردند:

 

«مستانه جان شاید من اشتباه میکنم اما به نظرم میاد هرچقدر هم خانواده ات در این مورد اشتباه کنند و یا خانواده ی متین واقعا در محبتشون خالص باشن اشتباهه که تو نظر منفی خانواده ات رو نسبت به اونها به متین و خانواده اش منتقل کنی... متین اینجا رو میخونه نه؟ به هرحال این باعث میشه که از همین شروع کار دیدش نسبت به خانواده ی شما موضع گیرانه باشه.... اونها رو حساب دلسوزیشون به تو که دخترشونی توصیه هایی میکنن که ممکنه درست نباشه و تو هم میتونی ااز این گوش بگیری و از اون یکی در کنی... اما در موردش با متین و یا خانوادش صحبت کردن کار رو سخت تر میکنه... ببخشید که فضولی کردم.... فکر کردم شاید مثل یک خواهر نظرمو بگم کمکت کنه... شاید هر [هم] اشتباه میکنم»

 

مستانه‌ی جان هم در پاسخ فرمودن که خانواده‌ی متین -و البته مستانه!- هیچ گاه این‌ورا گذرشون نمی‌افته! می‌مونه متین، که متین هم ضمنِ تائید فرمایشات مستانه، در ادامه نظر خودش رو به شرح زیر خدمتتان عارض می‌شود:

 

در بیشتر وصلتهای ایرانی خانواده‌ی عروس بیشتر از خانواده‌ی داماد نگران وضعیت آینده‌ی دخترشون هستند. یه نگرانی‌ِ طبیعی. مخصوصاً اگه وصلت از نوع فامیلی نباشه و یا کلاً درجه بالایی از شناخت بین طرفین وجود نداشته باشه. البته خانواده‌ی عروس تمام تلاششون رو برای ایجاد شناخت آقای داماد و خانواده‌ش به کار می‌گیرند. تحقیقات گسترده‌ای رو از خانواده، محل کار، محل زندگی، همکاران، دوستان، اطرافیان و ... طرف مورد نظر انجام می‌دن و وقتی به درجه مطلوبی از اطمینان رسیدند،‌به وصلت راضی می‌شن. اما همچنان نگرانن. مبادا پاره‌ی تنشون به اون آرامشی که اونا توقع دارند، نرسه. مبادا پشت ظاهر متین این متین و خونواده‌ی متینش(!) متانتِ باطنی وجود نداشته باشه...!!! مبادا عادی شدن و زیاد شدن روابط مستانه با خانواده متین به ایجاد تنشِ معمول در روابطِ زیاد منجر بشه و ...

 

من کاملاً به خانواده‌ی محترم مستانه حق می‌دم و براشون احترام خاصی قائلم. اونا حق دارن در هر لحظه نگران آینده‌ی دسته‌گلشون باشن. تمام تلاشم رو هم به کار می‌برم تا نگذارم ناخودآگاهم بر من مسلط بشه و باعث بشه این نوع برخوردهاشون با مستانه -و گاهاً با من- خللی در احترامی که پیش من دارن، ایجاد کنه.

 

همیشه سعی می‌کنم به جنبه‌ی مثبت قضیه فکر کنم. خودم رو جای اونها بگذارم و تلاش کنم رفتارشون رو توجیه کنم. به نظر من در روابط انسانی این روش، بهترین روش ایجاد سازگاری با رفتارِ طرف مقابله. شما هم امتحان کنید. سعی کنید با شناختی که از طرفتون به دست آوردین، کاملاً با اون طرف «جایگزین» بشین. بعد تلاش کنید -با توجه به شناختی که طرف مقابل از خود واقعی شما داره- عکس العمل طرفتون رو بازسازی کنید. سعی کنید تمام جوانب رو هم درنظر بگیرید. مثلاً شرایط خانوادگی، نگرش شخصیتی، میزان تاثیرپذیری از اطرافیان و... همه و همه رو توی ذهنتون مجسم کنید. نتیجه خوبی می‌گیرین. وقتی رفتار طرف مقابل براتون توجیه شد، مطمئن باشید هیچ تغییری در میزان احترامی که برای طرفتون قائل هستید پیدا نمیشه.

 

به هرحال حس کردم ممکنه از دید عزیزان این مسئله در آینده به عنوان «کناره‌ای بر راه عشقِ» ما تبدیل بشه. امیدوارم تونسته باشم با ذکر موارد فوق تاکید کنم که:

 

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست...

نویسنده : متین موضوع : زندگی جاریست...


<< 1 2 3 4 >>