پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
طرح های توجیهی اقتصادی
مشاغل پردرآمد
همین حالا شروع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 6 فروردین 1387 ساعت 02:43
ماه بالای سر تنهایی است...

 

چقدر سخته بعد یه هفته که پشتم حسابی باد خورده و از هرچی کامپیوتر و اینترنت و متعلقاتش دور بودم، دوباره بیام و اینجا بنویسم. اصلاً یادم نمیاد سبک نوشتنم چه جوری بود؟ خودمونی بود یا رسمی؟ طنز بود یا جدی؟؟؟

خدا به داد شرکت برسه،‌ احتمالاً بعد سیزده که برم شرکت پسورد کامپیوترم رو یادم رفته و با کلی دردسر مجبورم برم توی ویندوزم. راستی پسوردم چی بود؟ متین تو چیزی یادت میاد؟؟؟

 

حالا ولش کن...

 

دیروز از اصفهان برگشتیم. با مامان خانومی و بابا جونی و مریم و متین رفتیم اصفهان. اولین باری بود که متین می‌اومد اصفهان. هدف دید و بازدید و عید دیدنی بود و در کنارش یک کمی هم گردش و نشون دادن آثار باستانی این شهر.

من آدم غرغرویی نیستم، حداقل اینجا نیستم. برای همین اصلاً‌ نمی‌گم که توی اصفهان از زور گرما و شلوغی و سر و صدا و ... نفسمون بالا نمیومد. اصلاً هم توضیح نمی‌دم که یه صبح تا ظهر توی خیابونا چرخیدیم ولی حتی نتونستیم از دور عالی قاپو و مسجد شیخ لطف‌الله رو به متین نشون بدیم،‌ بسکه ترافیک بود... 

 

من گاهی اوقات دچار یه مشکلی می‌شم. دلیلش رو نمی‌دونم و دنبالش هم نرفتم. این مشکل بیشتر از اینکه خودم رو آزار بده، اطرافیانم رو آزار می‌ده. من گاهی کلاً احساسم رو از دست داده می‌دم. این چند روزه هم این طوری شده بودم. هیچ حس خاصی نسبت به اتفاقهای دور و برم نداشتم. نه چیزی خوشحالم می‌کرد و نه چیزی ناراحتم می‌کرد.

نه از دیدن پدربزرگ و عمه‌ها و عموهام که کلی دلتنگشون بودم حس خاصی بهم دست می‌داد. نه مشکلی که برای طوطیا پیش اومده بود چندان ناراحتم می‌کرد.

موقعی که دستم توی دست متین بود و کنار زاینده رود قدم می‌زدم میدونستم که یه روزی یه همچین اتفاقی یکی از رویاهای دوردستم بوده و الان باید توی اوج لذت باشم. حتی می‌شنیدم که متین با تمام احساسش از اینکه خوشحاله که اولین بار کنار من زاینده رود رو دیده حرف می‌زد اما هیچ حس خاصی نداشتم و فقط با یه لبخند حرفش رو تایید می‌کردم.

هر شب وقتی متین با تمام وجودش عشقش رو ابراز می‌کرد، می‌دونستم که تا چند ماه پیش گذروندن یه شب با متین جز آرزوهای محالم بوده . ولی خیلی راحت پشتم رو می‌کردم بهش و می‌خوابیدم.

 

 

امروز اما حالم بهتر بود. وقتی به این فکر می‌کردم که مریم عزیزم تا چند ساعت دیگه می‌ره مکه و پونزده روز پیشمون نیست، اشکهام جاری می‌شد و این یعنی که حالم بهتر بود. یعنی هنوز یه ته مونده احساسی برام باقی مونده بود...

 


پ.ن۱: ظاهراً نه تنها سبک نوشتنم رو یادم رفته، کلاً نوشتن رو فراموش کردم. باید یک کمی بهم فرصت بدین تا خودم رو بازیابی یا شایدم بازسازی کنم.

پ.ن۲: فوتوبلاگ من و متین رو دیدین؟ اوناهاش،‌ اون بغله...   Photographer اگه روش کلیک کنین بهتر و دقیقتر می‌تونین شاهد هنرنمایی ما باشین( مستانه‌ی از خود مچکر )

پ.ن۳: عکس ماه، کار دست متینه. آخه می‌دونین خیلی وقتها تنهایی از آدمها یه هنرمند می‌سازه...

نویسنده : مستانه موضوع : زندگی جاریست...


<< 1 2 3